سيد محمد عبد الحسيب بن سيد أحمد العلوي العاملي
61
قواعد السلاطين ( فارسى )
تيرهبخت ضايع روزگار به خانهء او درآمد ، و آن درويش ، صاحب تاج و تخت را اطّلاع داد . آن سلطان با معدود چند از مخصوصان به دواى درد بيچاره شتافتند و آن ظالم ستمكار را دريافته ، امر به خاموشى چراغ فرموده ، شعلهء حيات آن سر حلقهء اشرار را به دم تيغ آبدار فرونشانيد . بيت گر نبود سَطوَتِ سلطان روان * خانهء درويش بگيرد عَوان پس چون چراغ طلب نموده ، مشاهدهء روى مقتول كرد و سجدهء شكر به جا آورد و از درويش ، طلب چيزى نمود از خوردنى . آن درويش ، نان جو و سركه داشت ؛ نزد سلطان حاضر گردانيد . سلطان به رغبت تمام ميل نمود و بعد از رفع خوان ، از انگشت خود لتهاى « 1 » باز كرده شست و درويش را عذرخواهى كرد و ارادهء بيرون نمود . درويش ، زبان به دعا و ثنايش مفتوح ساخته ، از وجه تضرّع و ابتهال از بارگاه اجلال سؤال نمود كه باعث نشانيدن چراغ و سبب سجده كردن چه بود و منشأ تناول نمودن نان و سركه چه ؟ سلطان بيان كرد كه : از وقتى كه اين قصّه را از تو استماع نمودم ، در دل خود نقش بسته بودم كه سواى اولادم ديگرى را جرأت اين امر شنيع نخواهد بود . پس حكم به خاموشى چراغ نمودم كه مبادا چون رويش را مشاهده نمايم ، مهر پدرى به حركت آمده ، مانع سياستش گشته ، خلاف عدالت به ظهور پيوندد ؛ و چون به وضوح رسيد كه بيگانه بود ، به شكرانهء آن سجدهء شكر نمودم ؛ و چون از وقت استماع تا حال از غصّهء آن مقال چيزى نخورده بودم ، بنابرين چيزى طلب نموده ، بدان تسكين جوع نمودم . و در وقتى كه به اين معنى اطّلاع يافتم ، انگشت خود را مجروح نموده ، نمك در آن ريخته ، به لته بستم كه مبادا تو وقتى بيايى كه خواب بر سامعهام استيلا يافته باشد .
--> ( 1 ) . لته : تكّهء كهنه و پارهء پارچه .