سيد محمد عبد الحسيب بن سيد أحمد العلوي العاملي
60
قواعد السلاطين ( فارسى )
مقرون كفرش گرديد ، قادر حقيقى او را به غرقاب هلاكت رساند . صاحبان اخبار به حيطهء ضبط آوردهاند كه : روزى ، عبد اللّه طاهر به پسرش گفت كه : آيا دولت در خاندان ما تا كى باقى ماند ؟ پسر به عرضهء بيان آورد كه مادام بساط عدل و فراش انصاف در ايوان گسترده باشد . شعر تا پاىِ پادشاه بود بر بساطِ عدل * بر فرقِ او نهاده بُوَد تاجِ خسروى چون دست از آستينِ تغلّب برون كشيد * باشد نصيبِ گردن او طوقِ مُدبرى و بايد كه سلطان به نفس نفيس خود عدلگسترى فرمايد ، و به ديگرى باز نگذارد ، و اصغاى كلام صاحب حاجت نمايد ، و گوش به سخن اولياى دولت قاهره ننمايد كه تقرير مطالب [ 32 ] ضعفا كنند كه شايد به جهت غرض خود مطلب ايشان را تحريف داده ، بيان مطالب و مقاصدشان به عنوان دلخواه ننمايند ، يا آنكه از مسلك استقامت به منهج اعوجاج انتقال دهند . به حيّز خبر رسيده كه : تركى از سپاهيان سلطان محمود غزنوى در نصف شبى به خانهء درويشى شتافته ، به عنف و تعدّى ، آن بيچاره را از بستر استراحت بيرون كشيده ، از خانهاش آواره نمود و اهل بيتش را به تحت تصرّف خود درآورد . آن درويش دلريش ، سراسيمه بر سبيل دادخواهى به درگاه سلطان شتافته به اذان گفتن اشتغال نمود . سلطان به خود گفت كه : اين وقت اذان گفتن نيست ، بلكه بيچاره داد خواهد . پس متوجّه او گرديد و آن درويش سلطان را بر تخت مقبلان بيدار يافت و از توجّه او خرسند شد . شمّهاى از قصّهء پر غصّهء خود تقرير نمود . سلطان از استماع آن حكايت پر شكايت ، به غايت محزون و متأثّر گرديد و آن جفا رسيده را به افاضهء عدالت و اشاعهء رأفت ، مستظهر و اميدوار گردانيده ، گفت : چون آن نابكار ديگر بار بر آن كار اقدام نمايد ، مرا اطّلاع داده تا كه به معالجهء آن كوشم . بعد از آن شب باز آن