سيد محمد عبد الحسيب بن سيد أحمد العلوي العاملي
231
قواعد السلاطين ( فارسى )
چون آب نفع خويش به هركس همىرسان / * تا همچو آتشت ز جهان برترى رسد 59 چون خاك باش بر همه احوال بردبار / * تا چون هوات بر همه كس قادرى رسد 59 چون دست از آستينِ تغلّب برون كشيد / * باشد نصيبِ گردن او طوقِ مُدْبرى 60 چون نمىماند جهانِ بيقرار / * نام نيكو بِه كه مانَد يادگار 78 حقّ نان و نمك تَبَه كردن / * بشكند سفله را سر و گردن 120 حُكم چنان كن كه ز روىِ نَسَق / * راست بود حكمِ تو با حكمِ حق 160 حكمى كه او ز بارگهِ كبريا بود / * بالاتر از مقولهء چون و چرا بود 142 خاصه ز بَهرِ كَرَم آمد درم / * بر گذر قافيه اينك كرم 72 خرد گفت با من كه مطلق بگوى / * به فرخندگى شاه و الا طلب 174 خوش است عالم آزادگى و خوشخويى / * بدين مقام درآ گر بهشت مىجويى 215 دادگرى شرطِ جهاندارى است / * دولت باقى ز كَرَمدارى است 57 دادِ مظلومان بده ، مقصود محرومان برآر / * دين و دنيا را بدين داد و دهش معمور دار 65 دادِ من او را به دعا ره نمود / * فيضِ دعايش درِ رحمت گشود 140 داعيهء نَفْس چو بنمود رو / * معنى اخلاص نمانَد دَرو 157 دامن يارى اگر افتد به دست / * فارغ و آزاد توانى نشست 91 در آن كوش تا هرچه نيّت كنى / * نظر در صلاح رعيّت كنى 154 در بارگاه حشر ، چه سلطان ، چه بينوا / * بر آستان مرگ ، چه دربان ، چه پادشاه 199 درختش ز طوبى دلاويزتر / * گياهش ز سوسن زبان تيزتر 195 دَرِ ذكرِ حاتم كسى باز كرد / * دگر كس ثنا گفتن آغاز كرد 88 در عهد تو درّى چو من از بحرِ هنر / * حيف است به زيرِ پاىِ دوران پامال 190 درگذر از صحبتِ آهنگران / * كآتش و دودى دهد از هركران 172 دستِ رعايت ز رعيّت مدار / * كارِ رعيّت به رعايت گذار 146 دل بر زمانه كى نهد آن كس كه عاقل است ؟ / * چون عاقبت فناست سرانجام آدمى 192 دل بر زمانه كى نهد آن كس كه عاقل است ؟ / * دانا به عمر خود نكند تكيه بر جهان 191 دل به دست آور كه حجِّ اكبر است / * وز هزاران كعبه يك دل برتر است 78 دلم مىسوزد از داغِ جدايى / * چه بودى ، گر نبودى آشنايى ؟ ! 90 دمى كه مىگذرد زان نشان مجوى دگر / * چرا كه ايلچى عمر است ، بىنشان گذرد 191