سيد محمد عبد الحسيب بن سيد أحمد العلوي العاملي
232
قواعد السلاطين ( فارسى )
دو چشمش ببوسيد و دربر گرفت / * وزان جا طريق يمن برگرفت 92 دوم ، دوستان را بود دلنواز / * رعاياى خود را شود كارساز 203 ديوبند است حِلم اگر دانى / * غضب از دست اوست زندانى 164 رخى چون تازه گلهاىِ دلاويز / * گلاب از شرمِ آن گلها عرقريز 93 رعيّت چو بيخند و سلطان درخت / * درخت اى پسر ! باشد از بيخْ سخت 143 رو بَرِ عطّار كه پهلوىِ وى / * جامه معطّر شود از بوىِ وى 172 رياحين دميده بر اطرافِ جوى / * صبا عِطرريز و هوا مُشك بوى 195 زان نوازشگرى كه يافت ازو / * بعد از آن روى برنتافت ازو 76 ز در درآ و شبستان ما منوّر كن 89 زرّين سخنم به دولتِ شاه / * هرچند كه نيست زرّ و زورم 59 ز عمر آنقدر بيش نايد به كار / * كه در نفع خَلق خدا بگذرد 202 ز لوزينهها و ز حلواىِ تر / * به تَنگ آمده تنگهاىِ شكر 196 ز مرغان فربه تو گويى بساط / * برآورده پر مرغ از آن انبساط 195 ز نانهاى نوشين عنبرسرشت / * خبر داده از خوردهاى بهشت 195 زيركان آزمودهاند بسى / * بر تواضع زيان نكرد كسى 175 سخن شاه ، شاه هرسخن است / * به همه حال ، پاس بايد داشت 184 سعديا مردِ نكونام نميرد هرگز / * مرده آن است كه نامش به نكويى نبرند 193 سنگ اگر خارا و گر مرمر بود / * چون به صاحبدل رسد ، گوهر شود 170 سيُم ، حاجت مرد اميدوار / * برآرد نگرداندنش شرمسار 203 شاها مدارِ چرخ فلك در هزار سال / * چون من يگانهاى ننمايد به صد هنر 188 شاهان دلقپوش كه گاه حمايتى / * زير گليمشان جم و خاقان و قيصرند 39 شبها ز غمت گريستم من / * بىگريه شبى نزيستم من 22 شرف مرد به جودست و كرامت ، به سجود / * هركه اين هردو ندارد ، عَدَمش بِه ز وجود 70 شكر ناكردن زوالِ نعمت است / * بهرهء شاكر كمالِ نعمت است 114 شكر ، نعمت را كمالى مىدهد / * غافلان را گوشمالى مىدهد 113 شكرِ نعمت ، نعمتت افزون كند / * كفر ، نعمت از كفت بيرون كند 113 شنيدم از بزرگان سخنْسنج / * كه سلطان را رعايت بهتر از گنج 152