سيد محمد عبد الحسيب بن سيد أحمد العلوي العاملي
230
قواعد السلاطين ( فارسى )
پند حكيم صيقل آيينهء دل است / * مقصود هردو عالم از آن پند حاصل است 118 پيكانِ غمزه را چو بتان آب مىدهند / * اوّل نشان به سينهء احباب مىدهند 94 تا پاىِ پادشاه بود بر بساطِ عدل / * بر فرقِ او نهاده بُوَد تاجِ خسروى 60 تا نگردد نقيضِ آن ظاهر / * بايد آن را به لوحِ جان بنگاشت 184 تبارَكَ اللّه ازين مردمى و نيكويى / * گذشتهاى ز همه نيكوان ز نيكويى 90 تَبَر بر بُنِ آن درختى مزن / * كه بالاىِ شاخش گرفتى وطن 143 تجربه كردم ز هرانديشهاى / * نيست نكوتر ز سخا پيشهاى 72 ترسم كه تو را به من نباشد يارى / * گر تو ز منى ، من ز كه پروا دارم ؟ 21 تواضع است بزرگى و سيرت محمود / * ز كبر و سلطنت ار سركشى ، جهاندارى 62 توان ساخت كارى به نرمى چُنان / * كه نتوان به تيغ و سنان ساختن 167 تو جهد كن كه كنى جاى خويش در دل مردم / * كه دل نظرگه حقّ است تا در آن نظر افتى 116 توسنِ خود تند مساز آنچُنان / * كش نتوان بازكشيدن عنان 160 تو شاهى ، چو شاهين مشو تيز پَر / * به آهستگى كوش چون كبكِ نر 162 تو شب همه شب به خواب و آن نالهكنان / * خود گو كه چنين روا بود در اسلام ؟ ! 207 جهانافروز دلبندى ، چه دلبند / * به خرمنها گل و خروارها قند 93 جهان را هرگلى بر نوك خارى است / * خزانى در پى باد فنايى است 197 جهان گر گنج دارد ، مار با اوست / * و گر خرما نمايد ، خار با اوست 197 چنين بناىِ همايون فلك نديد به چشم / * چنين عمارت عالى جهان ندارد ياد 193 چو اشكِ عاشقان گلگون و خوشرو / * جهان پيماتر از شبديز خسرو 85 چو برگردد انديشهء پادشا / * نيابد زمين نم به وقتِ هوا 155 چو چشمِ نازنينان بود خونريز / * چو زلفِ خوبرويان فتنهانگيز 89 چو حاتم به آزادگى سَر نهاد / * جوان را برآمد خروش از نهاد 91 چو دانى كه دانش به از چيزهاست / * همه چيزها را تو دانا طلب 174 چو در مقابلهء جرم ، لطف بيند كس / * شود خجلزده و اين خجالت او را بس 167 چو دستِ جود و بخشش برگشادى / * ز عالم رسمِ خواهش برفتادى 87 چو دشمن كَرَم بيند و لطف و جود / * نيايد ازو هيچ بد در وجود 75 چو عادل بود شه ، ز سختى منال / * كه عدلش بِهَست از فراخىِّ سال 155