سيد محمد عبد الحسيب بن سيد أحمد العلوي العاملي
229
قواعد السلاطين ( فارسى )
باقى است وجود من به معنى / * در صورت اگرچه نيستم من 22 با ولىنعمت ار برون آيى / * گر سپهرى كه سرنگون آيى 120 با هركه كرم كنى ، از آنِ تو شود / * وَندر همه وقت مدحخوانِ تو شود 76 با همهء خَلقِ جهان ، خُلق پسنديده نماى / * كه سوى خُلدِ برين راه بر آن خواهد بود 215 ببخشايى ، ببخشايند بر تو / * درى از غيب بگشايند بر تو 146 ببين تفاوت ره از كجاست تا به كجا 88 بترس از آه مظلومى كه بيدارست و خون بارد / * تو خوش خفته به بالين تو آيد تير بارانش 144 بترس از تيربارانِ ضعيفان در كمينِ شب / * كه هركش ضعف نالانتر قوىتر زخمِ پيكانش 145 بحرى است مجلس تو و در بحر بىخلاف / * لؤلؤ به زير باشد و خاشاك بر زِبَر 189 بدانم كه در وى شكوهِ شهىست / * وگر رد كند ، بانگِ طبلِ تهىست 86 بده مراد فقيران به لطف تا بدهد / * مرادها كه تو از حضرت خدا دارى 202 بردبارى خزينهء خرد است / * هركه را حِلم نيست ، ديو و دد است 164 برين رواق زبرجد نوشتهاند به زر / * كه جز نكويىِ اهلِ كَرَم نخواهد مانْد 79 بسى پادشاهان گردنفراز / * گذشتند ازين كارگاه مجاز 203 بسى گل شكفته در اطراف باغ / * برافروخته هر گلى چون چراغ 195 بنفشه سر برآورد از لب جوى / * زمين گشت از رياحين عنبرين بوى 170 بهارِ تازه چون برگِ درختان / * سزاوارِ كنارِ نيكبختان 93 بهتر ازين مايه نشانيت نيست / * سود كن آخر كه زيانيت نيست 72 به عدل و بذل و توكّل گراى و خوشخويى / * برى شو از غضب و كبر و غيرت و اعجاب 163 به كارى كه غم را دهى بستگى / * شتابندگى كن ، نه آهستگى 162 به نوعى دگر روى و را هم نبود / * جُز آن بر درِ بارگاهم نبود 86 به وقت حمله برقآسا جهنده / * به گاهِ پويه چون صرصر رونده 85 به هرجا دوستان بيند همآواز / * همان دم نغمهء دورى كند ساز 199 به هرچه امر بُوَد چاكريم و دولتخواه / * به هرچه حكم بُوَد بندهايم و خدمتكار 84 بيخى نشان كه دولت باقيت بردهد / * كين باغ عمر ، گاه بهارست و گه خزان 196 بىنظرِ مرحمتِ پادشاه / * حالِ منِ غمزده بودى تباه 140 پادشاهان و شهرياران را / * با همه آفريدگانِ خداى 166