سيد محمد عبد الحسيب بن سيد أحمد العلوي العاملي
135
قواعد السلاطين ( فارسى )
سرگشتگان محرومان بوادى شفاعت تا به كجا انجامد ؟ ! هان ! اى عزيز ! نفس خسيس پر تلبيس تو به دنيا چنان مغرور شده كه سخن دين در دلت نمىگنجد و به مال چنان فريفته گشته ، كه حديث مال و ظلم به تو نمىتوان گفت . موكّلان لوح محفوظ ، نامت را از جريدهء زندگانى پاك مىكنند و تو كنگرهء كوشك و ايوان از مال ظلم و بيدادى به افلاك مىرسانى . مستوفيان دفاتر ارزاق ، نامت را قلم محو درمىكشند و تو القاب و انساب در منشور اسباب زياده مىگردانى ، و ظلم را از حدّ مىگذرانى ، و به غير خود كسى نمىشناسى و حقّ را از باطل تميز نمىنمايى ، و استماع اباطيل مىكنى ، و دم به دم است كه قافلهء حيات درمىگذرد و قفل فنا بر در دروازهء بقا مىزنند . تو اى گل منقوش و اى گندمنماى جوفروش ! لاف بقا مزن كه فال فنا از مصحف برآمده . احوال مرگ پدر را كه اصل تو بود ، در پيش ديدهء خود آر . كيفيّت موت فرزند را كه فرع تو بود ، آيينهء عبرت خود گردان . راه قيامت را زادى حاصل كن . سؤال و حساب برزخ را جوابى مهيّا ساز . غافل منشين كه از تو غافل نيستند . عاطل منشين كه از تو عذر نپذيرند . در خبر است كه : يحيى بن برمكى را گفتند كه : فلان كس در صنعت قلم تراشيدن بىنظير است كه هركه بدان خطّ نويسد ، خوش آينده و زيبا آيد . بفرمود تا او را از جملهء حضّار گردانيدند ؛ و دو قلم به او داد تا كه تراشيد . يحيى بدان قلم ، نام خود را بنوشت . به نظر خوش آمد . او را مخلّع ساخت . آن مرد ، متوجّه رفتن گشته به در سراى رسيد ، رجعت نموده ، گفت : أيّها الأمير ! قلمها را به من ده كه در آن صنعتى فراموش شده ؛ قلمها را اخذ نموده ، سر قلمها را [ 112 ] بينداخت و در پيشش گذارد . يحيى گفت : چرا چنين كردى ؟ او تقرير نمود كه : چون به در سراى رسيدم ، گويا كسى به من خطاب كرد كه : احْشُرُوا الَّذِينَ ظَلَمُوا وَ أَزْواجَهُمْ « 1 » از اين معنى ، خايف
--> ( 1 ) . صافّات / 22 .