خواجه نظام الملك الطوسي

41

سير الملوك ( سياستنامه ) ( فارسى )

كه سخن چنان كس بر مجاز نباشد . » مرد برخاست و به شهر آمد و آن شب بخفت و ديگر روز بدرگاه ملك بهرام شد . و بهرام گور حاجبان و اهل درگاه را گفته بود كه چون مردى چنين و چنين بدرگاه آيد و تير من در دست او بينيد او را پيش من آوريد . » 23 - چون حاجبان او را بديدند با آن تير او را بخواندند ، گفتند « اى آزادمرد كجايى ؟ كه ما چند روز است تا ترا چشم همى داريم . اينجا بنشين تا ما ترا پيش خداوند اين تير بريم . » زمانى بود . بهرام گور بيرون آمد و بر تخت نشست و بار داد . حاجبان دست اين مرد گرفتند و ببارگاه بردند . چشم مرد بر ملك افتاد . بشناخت . گفت « آوخ ، آن سوار ملك بهرام بوده است و من خدمت او چنان كه واجب كردى نتوانستم كرد و گستاخ‌وار با او سخنها گفته‌ام ، [ 19 b ] نبايد كه از من كراهيتش بدل آمده است . » 24 - چون حاجبان او را پيش تخت آوردند ملك را نماز برد . بهرام گور روى سوى بزرگان كرد و گفت « سبب بيدار شدن من در احوال مملكت اين مرد بود ، » و قصّهء سگ و گرگ با بزرگان بگفت « و من ديگر اين مرد را بفال گرفتم . » پس بفرمود تا او را خلعت بپوشانيدند و هفتصد گوسفند از رمه‌ها چنان كه او پسندد از ميش و بخته به دو دهند بخشيده و تا زندگانى بهرام گور باشد صدقات از او نخواهند . * * * 25 - و اسكندر كه دارا را « 1 » بكشت سبب آن بود كه وزير دارا در سرّ سر و دل با اسكندر يكى كرد . چون دارا كشته شد اسكندر گفت « غفلت امير و خيانت وزير پادشاهى ببرد . »

--> ( 1 ) - را N - : PC