خواجه نظام الملك الطوسي

106

سير الملوك ( سياستنامه ) ( فارسى )

گفت « برخيز تا به شهر رويم كه عضد الدوله مرا و ترا خوانده است و اين قاصد فرستادهء اوست . » گفت « خير هست ؟ » گفت [ 49 b ] « جز خير نباشد . مگر آنچه تو با من در راه مىگفتى ديوار شنيد و بسمع او رسانيد و اميد چنان دارم كه اكنون تو به مقصود رسى و از اين مشقت برهى . » برخاست و اين مرد را پيش عضد الدوله برد . عضد الدوله جاى خالى كرد و احوال از او بازپرسيد . او از اول تا آخر چنان كه بود با عضد الدوله گفت . عضد را دل بر او بسوخت و گفت « اكنون اين كارى است كه مرا افتاده است نه ترا . و او گماشتهء من است . تدبير اين كار مرا مىبايد كرد كه خداى عزّ و جلّ اين مرزبانى مرا بسوى آن داده است تا مرزها را نگاه دارم و نگذارم كه كسى را رنج يا زيانى رسد از كسى بلكه از قاضى ، كه من او را بر خون و اموال مسلمانان گذاشته‌ام و گماشته و اجرا و مشاهرهء او مىدهم تا او براستى شغل مردمان مىگذارد به حكم شرع و ميل و محابا نكند و رشوتى نستاند . و در دار الملك من اين رود از مردى عالم ، و نيز جايهاى ديگر از گماشتگان و حاكمان جوان و متهوّر نگر چه خيانت‌ها رود . و در ابتدا اين قاضى مردى درويش و صاحب عيال بود و اين قدر مشاهره كه او را فرموده‌ام چندان است كه كفاف او باشد . و امروز در بغداد و ناحيت چندين ضياع و عقار و باغ و بوستان و مستغل و سرايهاى ملك دارد و تجمل و متاع خانه‌اش را خود حدّى نيست . معلوم است كه اين همه نعمت از آن قدر مشاهره نتوان ساخت . پس درست گشت كه اين همه از مال مسلمانان ساخته است . » پس روى سوى اين مرد كرد و گفت « خوش نخورم و خوش نخسپم تا ترا به حق خويش نرسانم . برو و نفقاتى از خزينهء ما بستان و از اين شهر برو ، باصفهان رو و پيش [ 50 a ] فلان كس مىباش و ما بنويسيم تا او ترا نيكو مىدارد تا آنگاه كه ترا از او طلب كنيم . » پس دويست دينار زر و پنج پاره جامه به دو داد و هم در شب او را سوى سپاهان گسيل كردند . پس همهء شب تا روز عضد