خواجه نظام الملك الطوسي

107

سير الملوك ( سياستنامه ) ( فارسى )

مىانديشيد كه چه چاره كنم تا اين مال از دست قاضى بيرون كنم . با خويشتن گفت « اگر به زور و سلطنت قاضى را بگيرم و برنجانم او به هيچ حال معترف نشود و مقرّ نيايد و خيانت بر خويشتن درست نكند و اين مال در تهلكه افتد و مردمان نيز مرا در زبان گيرند كه عضد مردى پير و عالم و قاضى را بطريق محال مىرنجاند و اين زشت‌نامى به همه اطراف بپراگند . مرا تدبيرى مىبايد كرد كه اين خيانت بر قاضى درست گردد و اين مرد بمال خويش رسد . » 8 - چون بر اين حديث يك دو ماه برآمد قاضى نيز اثر خداوند زر هيچ جاى نديد . گفت « بيست هزار دينار بردم و ليكن يك سالى ديگر صبر كنم . باشد كه از كسى خبر مرگ او شنوم چه بر آن حال كه من او را ديدم او خود زود ميرد . » 9 - پس چون بر اين سخن دو ماه بگذشت روزى گرم گاه بوقت قيلوله عضد كس فرستاد و قاضى را بخواند و با او خلوت كرد و گفت « اى قاضى دانى كه ترا از بهرچه رنجه كرده‌ام ؟ » گفت « ملك بهتر داند . » گفت « بدان كه عاقبت - انديش شده‌ام و در اين تفكّر و سودا خواب از چشم من رميده است كه بر اين دنيا و مملكت دنيا معوّلى نيست و نه بر اين زندگانى هيچ اعتماد است . از دو بيرون نيست ، يا ملك‌جويى از گوشه‌اى برخيزد و اين پادشاهى از دست ما بيرون كند چنان كه ما از دست ديگرى كرديم - و بنگر تا چه رنجها به من رسيد تا من يك راه چنين راست توانستم نشست - و يا فرمان حق دررسد و ما را ناگاه از اين تخت و مملكت جدا گرداند بناكام ، و هيچ كس را از مرگ چاره نيست و اين روز عمر روزنامهء ماست ، اگر نيك باشيم [ 50 b ] و با خلق خداى نيكويى كنيم تا جهان و مردم باشند از ما بنيكويى ياد كنند و ثنا گويند و فردا بقيامت رستگارى يابيم و در بهشت رويم و اگر بد باشيم و با بندگان خداى بدى كنيم تا قيامت نام