محمد بن على ظهيرى سمرقندى

40

سندباد نامه ( فارسى )

فقلت دعينى على غصّتى * فانّ الهموم به قدر الهمم 1 آرى خوشدلى عنقاى مغرب و كبريت احمر و زمرّد اصفر است . هركسى را به قدر همّت و لايق حالت « 1 » ، فكرتى و حيرتى است . بيت آن‌كس كه دل « 2 » خوش به جهان آورده‌ست * از خانهء سيمرغ نشان آورده‌ست پس فرمود « 3 » : بدانيد كه خاطر مرا « 4 » به جانب اين فرزند ، نظرى عظيم و التفاتى تمام است و تا اين غايت منتظر مىبودم كه در رياض طبع او نهالى از عقل به ثمرهء علم رسد يا در « 5 » چمن دل او « 6 » خضرتى و نضرتى ظاهر شود كه به سمت علم موسوم و مذكور گردد . خود سندباد پتك بر آهن سرد زده « 7 » است و بر روى آب نقش كرده « 8 » و راست گفته‌اند : شعر فقر الجهول بلا قلب الى ادب * فقر الحمار بلا رأس الى رسن 2 بيت هست بردن علم و دانش نزد نادان همچنانك * پيش كر بربطسراى و پيش كور آيينه‌دار 3 آخر آوازى در كوهى دهى ، صدايى بازدهد و در تلّ ريگ چاهى كنى ، آبى پديد آيد . افادت « 9 » تعليم و افاضت تلقين سندباد را اثر كم از آن نبود و مثال داد تا سندباد را حاضر كردند و اين معانى شرح داد و گفت : اسب توسنى را كه به رايضى دهند ، تعليم رايض در دقايق رياضت ، بهيمه را مرتاض مىگرداند و معلّم و مهذّب مىكند تا به اشارت عنان و حركت ركاب بر خفيّات و جليّات ارادت « 10 » او مطّلع و مشرف مىشود و « 11 » توسنى را كه باعث وحشت است ، وداع مىكند و طبع بهيمى را كه داعيهء بىخويشتنى و مهيّج خليع العذارى است « 12 » از خود دور مىگرداند « 13 » و آن در مدتى يسير ، تيسير مىپذيرد . چرا بايد كه

--> ( 1 ) . ازمير : حال ( 2 ) . آتش : دلى ( 3 ) . ازمير : فرمود كه ( 4 ) . آتش : خاطرم را ( تاشكند مطابق متن ) ( 5 ) . ازمير : بر ( 6 ) . ازمير : « او » ندارد ( 7 ) . آتش : مىزده ( 8 ) . آتش : مىكرده ( 9 ) . ازمير : آفات ( 10 ) . ازمير : « ارادت » ندارد ( 11 ) . آتش : واو ندارد ( تاشكند مطابق متن ) ( 12 ) . ازمير : بىخويشتنى و مهيّج خليع العذارى ( 13 ) . ازمير : مىكند