محمد بن على ظهيرى سمرقندى
10
سندباد نامه ( فارسى )
شعر كلّما سلّ من عزائمه * صارما ارعشت يد القدر 1 بيت زان سوى چرخ ، گرت « 1 » نيست خبر * عزم « 2 » را گو برو خبر باز آر 2 مسرع عزم او بر فلك گذر كرد ، به سرعت سير اختصاص يافت . جرعهء حزم او بر « 3 » زمين آمد « 4 » ، سكون و آرام گرفت . هوا با « 5 » لطف طبع او ممتزج شد ، به رقّت مزاج مخصوص گشت . اثير « 6 » از علوّ همّت او « 7 » اثر پذيرفت ، متجاوز محيط شد . آسمان شكل سدّهء رفيع او را دعا كرد « 8 » ، شكل كرى و مستديرى « 9 » يافت . آفتاب ، رنگ چهرهء ضمير او را ثنا گفت « 10 » ، مستنير شد « 11 » . بيت « 12 » شكل درگاه رفيعش را دعا كرد آسمان * شكل او شد افضل الاشكال و هو المستدير رنگ رخسار ضميرش را ثنا گفت آسمان * لون او شد احسن الالوان و هو المستنير 3 ابر در تب خجالت از « 13 » بنان سحاب سيرت او عرق تشوير كرد ، گفت : باران مىبارم . شعر لم يحك نائلك « 14 » السّحاب و انّما * حمّت به فصبيبها الرّحضاء 4 دل كوه از تاب آفتاب « 15 » سخاء او خون شد . گفت : ياقوت احمر مىكنم « 16 » . بيت از تاب جود او چو دل كوه خون گرفت * آوازه درفكند كه ياقوت احمرم 5 و چنان كه « 17 » خاتم انبيا و زبدهء اصفيا محمد مصطفى - عليه الصّلاة و السّلام - از ديگر
--> ( 1 ) . آتش : اگرت ( تاشكند مطابق متن ) ( 2 ) . آتش : حزم ( 3 ) . آتش : به ( 4 ) . آتش : رسيد ( 5 ) . آتش : به ( 6 ) . آتش : چرخ اثير ( تاشكند مطابق متن ) ( 7 ) . ازمير : « او » ندارد ( 8 ) . آتش : گفت ( 9 ) . ازمير : « و مستديرى » ندارد ( 10 ) . آتش : كرد ( 11 ) . آتش : جرم او شفاف و مستنير از آن شد ( تاشكند مطابق متن ) ( 12 ) . تاشكند از اينجا دو برگ نامرتب دارد ( 13 ) . ازمير : « از » ندارد ( 14 ) . ازمير : نايلها ( 15 ) . آتش : « آفتاب » ندارد ( 16 ) . ازمير : احمرم ( 17 ) . ازمير : همچنان كه