محمد بن على ظهيرى سمرقندى
234
سندباد نامه ( فارسى )
داستان هدهد و پارسا مرد « 1 » 1 سندباد گفت : آوردهاند كه در نواحى كابل « 2 » هدهدى بود ، داهى و كافى و روشنرأى و مشكلگشاى . در امور ممارست و تجربت « 3 » يافته و در حوادث مجرّب و مهذّب گشته و با پارسا مردى دوستى داشت و اوقات و ساعات به مواصلت و مصاحبت او مىگذاشت . روزى پارسا مرد به صحرا بيرون شد ، هدهد را ديد بر بالايى « 4 » نشسته ، پر و بال به آب زلال مىزد « 5 » و نشاط مىكرد و در پيش او كودكان فخ مىنهادند و دام مىگستردند « 6 » . پارسا مرد گفت : اى برادر ، اين نه مقام راحتست و نه منزل استراحت ، از براى تو فخ مىنهند و تو غافل وار روزگار مىبرى . هدهد گفت : كوز پوده مىشكنند و رنج بيهوده مىبرند « 7 » و خود را رنجه مىدارند و روزگار در تضييع مىنهند . پارسا مرد برفت و گفت « 8 » : شعر ستذكرنى اذا جرّبت غيرى * و تندم حين لا تغنى النّدامة 2 از قضاى آسمانى چنان اتّفاق افتاد كه كودكان نااميد گشتند و صيدى را قيد نتوانستند كرد ، برخاستند و برفتند و دامها با خود « 9 » ببردند . به نشاطى تمام هدهد از بالاى ديوار به نشيب زمين آمد و گستاخوار از پيش دامگاه كودكان پريد ، بر اميد آنكه دانهاى كه ازيشان فوت شده باشد ، برچيند و سدّ رمقى سازد كه گرسنگى نيك بر وى غالب گشته بود « 10 » . قضاى آسمان و حكم يزدان چنان بود كه كودكى « 11 » حلقهء دام به سهو در خاك فراموش كرده بود . هدهد را ناگاه به طمع دانه ، حلق در حلقهء دام سخت شد ، خواست كه برپرد ، خويشتن را « 12 » در قيد ديد . مىطپيد و مىغلتيد ، سود نمىداشت . عاقبت تن اندر داد و به
--> ( 1 ) . ازمير : « و پارسا مرد » ندارد ( 2 ) . آتش : شهر كابل ( 3 ) . آتش : تجربت رياست ( 4 ) . آتش : بالا ( 5 ) . زلال شسته بال مىزد ( 6 ) . آتش : مىگسترانيدند ( 7 ) . آتش : مىزنند ( تاشكند مطابق متن ) ( 8 ) . آتش : بگفت : ما على الناصح الّا النصيحة ( 9 ) . آتش : « با خود » ندارد ( 10 ) . آتش : بر وى نيك غالب آمده بود ( 11 ) . آتش : يك كودك ( 12 ) . آتش : « را » ندارد