محمد بن على ظهيرى سمرقندى
235
سندباد نامه ( فارسى )
قضا راضى شد . آن پارسامرد كه دوست هدهد بود ، به وقت بازگشتن از شغلى كه داشت ، گذر بر آن موضع كرد تا هدهد « 1 » را وداع كند . بر بالاى ديوار نظر افكند ، آن موضع از وى خالى يافت . از يمين و يسار مىنگريست ، ناگاه نظرش بر دامگاه كودكان افتاد ، هدهد را ديد در دام بلا افتاده ، بشتافت و حلقهء دام ببريد ، هدهد را ديد بيهوش گشته ، بعد از تأمّلى و تدبّرى هوش به وى بازآمد . پارسامرد گفت : نصيحت دوستان خوار داشتى و به گفتار من التفات ننمودى . بيت « 2 » نيكخواهان دهند پند و ليك * نيكبختان بوند پندپذير هدهد معترف شد و به گناه اقرار داد و گفت : « اذا جاء القضاء عمى البصر » 1 . ندانى كه با قضاى آسمانى مقاومت نتوان كرد و از تقدير حذر سود ندارد « 3 » ؟ و مثال من « 4 » چون آن زنبورست كه در صحرا مورچهاى ديد كه به هزار حيله دانهاى سوى خانه مىبرد . گفت : اى برادر ، اين « 5 » چه مشقّت است كه تو اختيار كردهاى و اين چه عذابيست كه تو برگزيدهاى ؟ بيا تا مطعم و مشرب من بينى « 6 » كه تا از من باز نماند به پادشاهان نرسد . خود پريدن ساخت و مور از پس او « 7 » دويدن گرفت . چون به دكّان قصّاب رسيد ، بر گوشت نشست ، قصّاب كاردى بزد و زنبور را به دو نيمه كرد و بر زمين انداخت . مور چون آن حال بديد ، در دويد و پاى زنبور گرفت و مىكشيد و مىگفت : « من كان هذا مرتعه كان هذا مصرعه » 2 . چون قضا برسد « 8 » ، فضا « 9 » تنگ آيد و كفايت و دانش سود نكند ، مرغ زيرك به حلق آويزند . شاه بر سندباد ثنا كرد و فرمود كه من هميشه بر خرد و حكمت تو واقف بودم و به هنرمندى و شهامت تو واثق و اعتماد بيفزود كه فرزند مرا به حليهء حكمت و
--> ( 1 ) . آتش : دوست خويش ( 2 ) . ازمير : ازينجا داستان را تمام كرده و پس از آن چند سطر ديگر نيز دارد : و من اين حكايت از بهر آن گفتم تا رأى شاه را مقرر و معين شود كه حكم و تقدير آسمانى را هيچ دافع و مانع نباشد و بودنى بباشد و رسيدنى رسنده بود . سبحانه و تعالى پادشاه را كه در زمين سايهء اوست از قضايى كه نه بروفق مراد باشد و رود مصون و محروس داراد و همواره عمر در كامرانى و سعادت گذراناد . به حمد و إله ( 3 ) . آتش : داستان زنبور و مورچه ( 4 ) . آتش : آن ( 5 ) . آتش : « اين » ندارد ( 6 ) . تاشكند : ببينى ( 7 ) . آتش : از پيش ( 8 ) . آتش : برسيد ( 9 ) . آتش : قبا