محمد بن على ظهيرى سمرقندى
217
سندباد نامه ( فارسى )
سيسنبر همه گوش كردى و هوش دارى تا خصمان تو چه گويند و او جواب چه دهد . جمله يادگيرى و در حفظ آرى « 1 » . بازرگان جامه به رسم مردمان آنجا درپوشيد و بعد از آنكه چادر سيمابى از سر « 2 » عروس عالم بركشيدند و جلباب قيرى درپوشيدند « 3 » ، به خانهء مهتر طرّاران رفت و بر « 4 » طرفى خاموش ، متنكّروار بنشست و مترصّد مىبود تا چه گويند و او چه شنود . پس نخست طرّارى كه صندل خريده بود ، برخاست « 5 » و گفت : زندگانى حاكم دراز باد در خوشدلى بر دوام و كامرانى مستدام ، عالم به كام و صيد در دام . بازرگانى آمده است و صد خروار صندل آورده « 6 » و من آن جمله از وى به يك پيمانه هرچه او خواهد ، بخريدهام و صندل در قبض آورده . مهتر گفت : خطا كردى و نبايد كه آنچه « 7 » صيد خود گمان بردى ، در قيد او شوى و بسا زيرك و دانا كه از دوربينى در كارهاى صعب افتاده است « 8 » و سرمايه بر باد داده و ببايد دانست كه تا كسى بر همه زيركان جهان به فهم و كياست و خاطر و فراست راجح نبود ، قصد ولايت ما نكند و به تجارت اينجا نيايد « 9 » . مثل « 10 » و ما ينهض البازىّ به غير جناحه 1 از بهر اين گفتهاند . اگر فردا تو از وى صندل خواهى ، گويد : من يك پيمانه كيك خواهم ، نيمى نر و نيمى ماده ، جمله با زين و لگام و جلّ و ستام « 11 » . چه كنى « 12 » و ازين بلا به چه حيلت خلاص يا بى ؟ طرّار گفت : اى مهتر ، نه همانا كه او اين دقيقه داند . مهتر گفت : اگر بداند چه كنى ؟ گفت : صندلها باز دهم . گفت : اگر بگيرد و چيزى ديگر نخواهد ، سهل بود « 13 » . پس آن ديگر كه نرد برده بود ، برپاى خاست و گفت : من با همين مرد يك ندب نرد باختم
--> ( 1 ) . آتش : « و روز ديگر بجاى خود استعمال كنى » اضافه دارد ( 2 ) . آتش : روى ( 3 ) . آتش : « بازرگان » اضافه دارد ( 4 ) . آتش : به ( 5 ) . آتش : برپاى خاست ( 6 ) . آتش : حمل آورده ( 7 ) . آتش : آن را كه ( 8 ) . آتش : افتادهاند ( 9 ) . آتش : و اينجاى به تجارت نيايد ( 10 ) . آتش : شعر ( تاشكند مطابق متن ) ( 11 ) . ازمير : سطام زرين ( 12 ) . آتش : چه جواب دهى ( 13 ) . ازمير : اگر نگيرد و چيزى ديگر نخواهد گفت : سهل بود