محمد بن على ظهيرى سمرقندى
209
سندباد نامه ( فارسى )
به امانت و وديعت مىنهيم و وصايت مىكنيم كه تا هر سه جمع نشويم ، اين كيسه به كسى ندهى و خود برفتند و روزگارى بر آن بگذشت تا وقتى اتّفاق افتاد كه به گرمابه « 1 » روند و استحمامى كنند . يكى از آن سه « 2 » گفت : در همسايگى آن زن گرمابهاى است ، همانجا رويم و از گندهپير ، گل و شانه خواهيم . چون « 3 » آنجا رسيدند ، دو كس « 4 » توقّف كردند و آن كه زيركتر « 5 » بود ، گفت : شما همين جاى باشيد تا من گل و شانه آرم و « 6 » به خانه گندهپير آمد و گفت : كيسهء زر به من ده . پيرزن گفت : تا هر سه جمع نگرديد ، من امانت ندهم . مرد گفت : آن دو يار من در پس خانهء تو ايستادهاند . تو بر بام خويش رو و بگوى : آنچه يار شما مىخواهد ، به دو دهم يا نه ؟ پيرزن « 7 » بر بام خانه رفت و سؤال كرد كه آنچه يار شما مىخواهد به وى دهم ؟ گفتند : بده كه او را ما فرستادهايم و ما خواستهايم . زن گمان برد كه ايشان كيسهء زر مىگويند ، كيسه به مرد داد « 8 » . مرد كيسه برگرفت و برفت . شعر و عدت باموالهم ظافرا * كعود الحلىّ الى العاطل 1 آن « 9 » دو مرد زمانى بودند . پس به نزديك گندهپير آمدند و گفتند : يار ما كجا رفت ؟ پيرزن گفت : كيسهء زر بستد و برفت . آن دو مرد متحيّر شدند و هر دو چنگ در پيرزن زدند كه دروغ مىگويى ، زر ما بازده و جمله به حاكم شهر آمدند و هر يك بر گندهپير « 10 » دعوى كردند و گندهپير واقعه بگفت كه من زر به يار ايشان دادم « 11 » . قاضى حكم كرد كه زر بازده ، چون شرط آن بود كه تا هر سه حاضر نيايند زر ندهى ، چرا دادى ؟ غرامت بر تو لازم است و تاوان واجب . گندهپير هرچند اضطراب نمود ، فايدهاى نبود . خروشان و نفيركنان از پيش حاكم بازگشت و در آن راه بر جماعتى كودكان گذشت . كودكى پنج ساله پيش او
--> ( 1 ) . آتش : گرماوه ( 2 ) . آتش : سه كس ( 3 ) . آتش : و چون ( 4 ) . آتش : دو تن ( 5 ) . آتش : بزرگتر ( 6 ) . آتش : واو ندارد ( 7 ) . ازمير : « پيرزن گفت : تا من بدانم » اضافه دارد ( 8 ) . آتش : بيامد و كيسه بدين مرد داد ( تاشكند مطابق متن ) ( 9 ) . آتش : و آن ( 10 ) . آتش : « زر » اضافه دارد ( 11 ) . آتش : و گندهپير واقعه بگفت . گندهپير گفت كه بيار ايشان دادم