محمد بن على ظهيرى سمرقندى

210

سندباد نامه ( فارسى )

دويد و پرسيد كه اى مادر « 1 » ، ترا چه حادث شده است كه چنين مستمند و رنجورى ؟ گفت : اى كودك ، واقعهء من معضل است و حادثهء من مشكل . تو چارهء آن ندانى و تدبير آن نتوانى . مصراع رو بازى كن كه عاشقى « 2 » كار تو نيست تا كودك الحاح در ميان آورد و سوگندان غلاظ و شداد بر وى داد . گنده‌پير حادثه شرح داد « 3 » . كودك گفت : اگر من اين نازله مدفوع و اين واقعه مرفوع گردانم و اين رنج از دل تو برگيرم ، مرا به يك درم درست « 4 » خرما خرى ؟ گنده‌پير گفت : خرم . كودك گفت : تلافى اين معضل و تدارك اين مشكل آنست كه اين ساعت پيش حاكم روى و خصمان را حاضر كنى و بگويى تا در حضور جماعتى از اعيان و عدول و ثقات ، قصّهء حال از رقبه تا ركبه و از اوّل تا آخر بگويند و حاضران را بر آن اشهاد فرمايى . پس گويى : زندگانى حاكم دراز باد . كيسهء ايشان من دارم و زر با منست . امّا شرط ميان ما آنست « 5 » كه تا هر سه جمع نگردند ، اين « 6 » وديعت به ايشان تسليم نكنم . بفرماى تا يار سوّم را حاضر آرند و امانت خود بگيرند . پيرزن اين حجّت‌ها ياد گرفت و بر بديهه پيش حاكم رفت و گفت : شعر انّى نثرت عليك درّا فانتقد * كثر المدلّس فاحذر التّدليسا 1 و همچنان كه كودك تلقين كرده بود ، بازگفت . حاكم چون تركيب الفاظ مختلف ديد و حجّت محكم شنيد ، متحيّر شد « 7 » و حكم كرد كه خصمان بازگردند و يار سوّم را حاضر گردانند و امانت خود بگيرند « 8 » ، چه حق اينست و حكم شرع همچنين . خصمان خايب و خاسر برفتند و گنده‌پير « 9 » نجات يافت .

--> ( 1 ) . آتش : و از وى پرسيد : اى مادر ( 2 ) . ازمير : كودكى ( 3 ) . ازمير : بگفت ( 4 ) . آتش : « درست » ندارد ( 5 ) . آتش : فاما ميان ما شرط آنست ( 6 ) . آتش : من اين ( 7 ) . ازمير : « متحير شد » ندارد ( 8 ) . آتش : حكم كرد و خصمان را گفت : بازگرديد و يار سؤم را حاضر كنيد و امانت خود بگيريد ( 9 ) . آتش : « ازان بلا » اضافه دارد