محمد بن على ظهيرى سمرقندى
208
سندباد نامه ( فارسى )
گشوده است و بدين گناه ملوم و معاقب « 1 » و مذموم و مخاطب است « 2 » . بر پاى خاست و از كودك عذرها خواست و با خود نذر كرد كه بر امثال اين گناه ديگر اقدام ننمايد و خود را در و بال آجل و نكال عاجل نيفكند و به امثال اين حال ، رجوع نكند . پس گفت : اى كودك ، مرا معذور دار و بدين دليرى كه نمودم درگذار ، چه من گمان بردم كه به خانهء دوست و معشوق آمدهام و ندانستم كه به خانهء بقراط و سقراط حكيم رفتهام تا چندين عوايد و فوايد اقتباس نمايم و چندين منافع و مناجح استفادت كنم و زن را گفت : ترا بدين كودك حكيم طبع بخشيدم و از خانه بيرون رفت و سر خويش گرفت . شاه فرمود كه داستان « 3 » كودك پنجساله چگونه است ؟ بگوى داستان كودك پنجساله « 4 » شاهزاده گفت : چنين آوردهاند كه در شهور سالفه و اعوام ماضيه ، سه كس از دهات عالم و كفات بنى آدم بر سبيل « 5 » مشاركت ، متاجرت مىكردند و مرابحت فراهم مىآوردند . چون دينار به هزار رسيد ، گفتند : قسمت كنيم . يكى از آن سه كس كه داهى طبع و كافى رأى بود و در حوادث تجربت يافته و مهذّب گشته ، گفت : قسمت كردن هزار دينار متعذّر و دشخوار بود و از كسور و قصور خالى نباشد . اين كيسه نزديك معتمدى به امانت نهيم تا چون ربح آن به هزار و پانصد رسيد « 6 » ، آنگه قسمت كنيم . هر يك را نصيبى كامل و قسطى وافر حاصل آيد و از آن نصاب ، نصيبهء رفاهت « 7 » و فراغت در باقى عمر ما را مدّخر گردد . چه يافتن منال بىوسيلت مال ، دشخوار و ناممكن بود و هركه در آن باب غفلت و خواركارى نمايد ، از لذّت و مسرّت بىبهره ماند و از فراغت و رفاهت « 8 » محروم گردد . پس هر سه به اتّفاق يكديگر كيسه برگرفتند و به خانه پيرزنى رفتند كه به امانت و سداد موصوف و به سمت عفاف و صلاح موسوم بود و او را گفتند : اين هزار دينار نزديك تو
--> ( 1 ) . آتش : معاتب ( 2 ) . آتش : « است » ندارد ( 3 ) . ازمير : « داستان » ندارد ( 4 ) . آتش : « و گندهپير و طرّاران » اضافه دارد ( 5 ) . ازمير : به سبب ( 6 ) . آتش : رسد ( 7 ) . ازمير : رفاهيت ( 8 ) . ازمير : فراهيت و رفاهيت