محمد بن على ظهيرى سمرقندى

187

سندباد نامه ( فارسى )

شعر نون الهوان من الهوى مسروقة * فصريع كلّ هوى صريع هوان 1 بيت چه گويم كه خوارم ز عشق تو گويى * هم از مادر عشق زاده‌ست خوارى در وقت برپاى خاست و از مستوره عذر « 1 » خواست و با خود نذر كرد كه بعد از آن « 2 » قدم در حرم هيچ آفريده به شهوت ننهد و جز به چشم حفاظ و حرمت ملاحظت ننمايد و به وقت بيرون آمدن از غايت تعجيل ، پاى تابه به سهو بگذاشت « 3 » . روز ديگر بازرگان از سفر باز رسيد و آن پاىتابه بديد . بدانست « 4 » كه از آن كيست . بر عروس بدگمان شد و بدان تهمت او را از خانه بيرون كرد . چون مدّتى برآمد « 5 » ، برادران زن ، مرد را پيش پادشاه آوردند و بر وى دعوى كردند كه زمين معمور ناكاشته بدين مرد « 6 » به اجارت داديم و مدّتى مديد در وى عمارت و زراعت كرده است ، اكنون بىاجازت ما دست بداشته است « 7 » . پادشاه روى به بازرگان كرد و از موجب ترك اجارت و تضييع عمارت زمين بىعلّت « 8 » سؤال كرد . بازرگان گفت : بقا باد پادشاه روى زمين و صاحب‌قران زمان را در مزيد رفعت و دوام سلطنت « 9 » . مرا ازين زمين شكايتى نبوده است امّا چون ازين سفر باز رسيدم و در وى نشان پاى شير ديدم ، بترسيدم كه مرا امكان مقاومت شير نبود . پادشاه دانست كه شوى « 10 » آن زن است ، گفت : بلى شير در « 11 » وى گذر كرد امّا هيچ زيانى « 12 » نكرد و تعرّض نرسانيد ، دل ازين معنى فارغ دار و زمين ضايع مگذار . بازرگان چون سخن پادشاه برآنگونه « 13 » شنيد ، شاد شد و به ابتهاج و تبجّح به خانه رفت و از عروس عذرها خواست « 14 » و استمالت كرد و دلگرمىها داد « 15 » و به خانه باز آورد و گفت « 16 » :

--> ( 1 ) . آتش : عذرها ( 2 ) . آتش : اين ( 3 ) . آتش : رها كرد ( 4 ) . آتش : دانست ( 5 ) . آتش : از خانه بيرون كرد و مدتى در خانهء مادر و پدر بگذاشت و پيرامون او نگشت تا برادران ( 6 ) . ازمير : « بدين مرد » ندارد ( 7 ) . آتش : اكنون بىاجاره مانده است و مال اجاره نرسانيده است ( 8 ) . آتش : علتى ( 9 ) . آتش : بقاى پادشاه زمان و شاه زمين و صاحب جهان در مزيد رفعت و دوام سلطنت باد ( 10 ) . آتش : شوهر ( 11 ) . آتش : اندر ( 12 ) . آتش : زيان ( 13 ) . آتش : بدان نسق ( 14 ) . آتش : شاد به خانه رفت و عذر از عروس خواست ( 15 ) . آتش : استمالت و دلگرمى داد ( 16 ) . آتش : « و گفت » ندارد