محمد بن على ظهيرى سمرقندى
186
سندباد نامه ( فارسى )
شعر فكأنّما الشّفق المورّد و « 1 » الدّجى * فوقى « 2 » غراب احمر المنقار و البدر فى كبد السّماء كأنّه * خدّ يلوح عليه خطّ عذار 1 پادشاه با يكى از خواصّ خويش « 3 » ، مستنكروار « 4 » از كوشك بيرون آمد و به خانهء بازرگان رفت . مستوره چون ديد كه پادشاه ، عقد عهد او بسته است و به صحبت و محبّت او اتّصال جسته ، قدوم او را استقبال « 5 » كرد و به حضور او استبشارى نمود و گفت : بيت بىرهبر و بىنشان و بىهيچ دليل * ناگاه به خان « 6 » عنكبوت آمد پيل و اعذارى رايق كه لايق چنان حال باشد ، تمهيد نمود و به ترتيب تكلّفى مشغول گشت « 7 » و در خانه كتابى بود از آن مرد بازرگان ، زن بياورد و پيش پادشاه بنهاد و گفت : پادشاه در اين كتاب مطالعه مىكند تا بنده به خدمت « 8 » پردازد و ما حضر خوردنى سازد . پادشاه كتاب برگرفت و در وى مىنگريست « 9 » تا به جايى رسيد كه نوشته ديد كه هركه به انگشت ، در مردمان بكوبد ، ديگران در او به مشت « 10 » بكوبند . بيت هرچيز كه بر جان و تن خود نپسندى * بر همچو خودى كو تن و جان دارد مپسند اين سخن در دل پادشاه تأثيرى تمام كرد و عروس اين معنى از نقاب حروف و سرادق الفاظ چهره بگشاد « 11 » . دانست كه قدم در خطّهء « 12 » خطا نهاده است و در وزر و و بال و عقوبت و نكال بر خود گشاده و ارتكاب محظورات شرع و منهيّات عقل از كرم و مروّت دور است و به منصب اصحاب فتوّت لايق نيست و طريق متابعت هوا جز به هاويه راه نبرد و مرد كيّس عاقل و صاحب همّت كامل از ملامت دنيا و مؤاخذت « 13 » عقبى پرهيز نمايد .
--> ( 1 ) . ازمير : فى ( 2 ) . ازمير : فوق ( 3 ) . ازمير : « از خواص خويش » ندارد ( 4 ) . آتش : متنكّروار ( تاشكند مطابق متن ) ( 5 ) . آتش : استقبالى ( 6 ) . آتش : خانه ( تاشكند مطابق متن ) ( 7 ) . آتش : به تكلّف ترتيبى مشغول شد ( 8 ) . آتش : خدمتى ( 9 ) . آتش : نگريست ( 10 ) . ازمير : لگد ( 11 ) . آتش : بنمود ( 12 ) . ازمير : خط ( 13 ) . آتش : از ملازمت دنيا به مؤاخذت ( تاشكند مطابق متن )