محمد بن على ظهيرى سمرقندى

185

سندباد نامه ( فارسى )

بودى « 1 » . پيوسته بستهء گل رخسار « 2 » ماهرويى و خستهء خار هجر سلسله مويى بودى و شبى بىمعاشرت نبودى و بىمباشرت نغنودى « 3 » . روزى بر بالاى كوشك ، شاهين « 4 » نظر را پرواز داده بود « 5 » و چشم بر هر بام و در مىافكند تا غزالى صيد كند يا طاووس جمالى در قيد آرد و در انتظار سانح و بارح و نازح و سارح مانده و مركب شهوت در ميدان طلب گرم كرده و يكران جستجوى در جولان آورده . در اثناى اين حالات ، مقدّمهء نظر و طليعهء بصر او بر چهرهء ماهرويى « 6 » افتاد كه آفتاب در شعلهء مشعلهء جمال او چون پروانه سوخته بود و در آتش غيرت چون شمع افروخته . خوب منظر ، ماه‌پيكر ، آفتاب مخبر ، مشترى طلعت « 7 » ، زهره ديدار كه آتش عشق او آب حيات جانها بود و خاك درگاه او بوسه جاى دلها . ازين كش خرامى ، لطيف اندامى ، ماه‌رويى ، سلسله‌مويى ، عنبر « 8 » جعدى ، سمن خدّى . شعر كثير الدّلال ، قليل النّوال * مفدّى الجمال بحور الجنان 1 پادشاه چون غنج و دلال و حسن و جمال او بديد ، عاشق صحبت و وصلت او شد و در وقت منهى را « 9 » فرمان داد تا خانه و مسكن و آشيانه و وطن آن حور جوزا منظر حورا مخبر كجاست و كدخداى او كيست ؟ گفتند : بازرگانى است « 10 » متموّل و صاحب ثروت و حالى به تجارتى رفته است به سفرى شاقّ در طرف عراق . پادشاه دل بر وصال او « 11 » بنهاد و در تمنّى جمال او مىگفت : بيت كى باشد كى ، كه در تو آويزم * چون در زر و سيم ، مرد نوكيسه « 12 » 2 چون شب شبه‌گون ، رداى سيمگون « 13 » از كتف بنهاد و جلباب قيرى در سر آورد و آسمان ، قباى كحلى به عقدهاى لآلى مزيّن گردانيد :

--> ( 1 ) . آتش : « بودى » ندارد ( تاشكند مطابق متن ) ( 2 ) . آتش : رخساره ( 3 ) . آتش : شبى بىمعاشرت و مباشرت نغنودى ( 4 ) . ازمير : « شاهين » ندارد ( 5 ) . آتش : « بود » ندارد ( 6 ) . ازمير : شمعى ( 7 ) . آتش : مشترى عذارى ( 8 ) . ازمير : مشك ( 9 ) . آتش : « را » ندارد ( 10 ) . ازمير : « است » ندارد ( 11 ) . ازمير : « بر وصال او » ندارد ( 12 ) . ازمير : نوديده ( 13 ) . ازمير : سيمابى