محمد بن على ظهيرى سمرقندى

161

سندباد نامه ( فارسى )

بر هيچ مقصود و مطلوب ، مظفّر و منصور و مبتهج و مسرور نگردد و بر « 1 » مركب هيچ امانى ، صاحب عنانى نتواند كرد و از بهر اين گفته‌اند كه : مثل مصاحبة الاحمق مذموم و مجالسة الجاهل مشؤوم « 2 » 1 شعر انّ الجهول يضرّ فى اخلاقه * ضرر السّعال به من به استسقاء 2 اين افسانه از بهر آن گفتم تا پادشاه همچون شير « 3 » از مشاورت بوزنهء نادان ، متأسّف و رنجور نگردد و از ارتكاب اين ظلم پشيمان نشود و رجا به فضل ايزد - عزّ اسمه - واثق است كه به دستور او همان رسد كه به بوزنه رسيد و همان بيند كه او ديد . اين كلمات تقرير كرد و از پيش شاه خروشان بيرون رفت و گفت « 4 » : رباعى رفتم چو نديدم از تو برخوردارى * وز صحبت تو بسى كشيدم خوارى گر بد بودم « 5 » برستى از صحبت « 6 » من * ور نيك بدم مرا بسى « 7 » ياد آرى پادشاه از استماع اين مقدّمات ، متوجّع و متألّم شد و با خود گفت : بزرگان گفته‌اند « 8 » : « الملك عقيم و لا ارحام بين الملوك و بين احد » 3 . اگر صفت پادشاه آن بودى كه از فرزند و پيوند و اوليا و اقربا به اجترام‌هاى قبيح و ارتكاب‌هاى شنيع ، عفو و اغماض فرمودى ، الملك عقيم در شأن او « 9 » نيامدى و لا ارحام بين الملوك حشو بودى و فحواى اين قضايا و مضمون اين اشارات آنست كه سلطنت ، مفسدت احتمال نكند و رياست مرحمت و شفقت برنگيرد و صلت رحم « 10 » دافع و مانع سياست نگردد و قرابت و خويشى ، حايل عدل و حاجب انصاف نشود و اگر پادشاه در هريك از اولياى دولت « 11 » به چشم رأفت و عاطفت نگرد و مصالح ملك و دولت مهمل گذارد ، مملكت « 12 » اختلال و

--> ( 1 ) . ازمير : با ( 2 ) . ازمير : شوم ( 3 ) . آتش : آن شير ( 4 ) . آتش : مىگفت ( 5 ) . آتش : بدم ( 6 ) . آتش : محنت ( 7 ) . آتش : بس كه مرا ( 8 ) . آتش : چنين گفته‌اند ( 9 ) . ازمير : ايشان ( 10 ) . آتش : صلب و رحم ( تاشكند مطابق متن ) ( 11 ) . آتش : و مملكت ( 12 ) . ازمير : دولت و مملكت