محمد بن على ظهيرى سمرقندى

153

سندباد نامه ( فارسى )

ماچين در سايهء « 1 » رأى متين و انوار عقل مبين و « 2 » اسب كامرانى در زير « 3 » زين و بسيط زمين زير « 4 » نگين ، در تمامى شهور و سنين دراز باد و بارى تعالى ناصر و معين « 5 » . چنين آورده‌اند از ثقات روات و عدول كفات كه در حدود كابل در نواحى آمل ، دهقانى بود متدّين و مصلح و « 6 » متعفّف و مفلح . بياض روز به اكتساب معيشت گذاشتى و سواد شب به تحصيل طاعت زنده داشتى . برزگرى كردى و از حراثت و زراعت نان خوردى و او را زنى بود به وعده ، روبه‌بازى « 7 » ، به عشوه شيرشكارى . روى چون روز نيكوكاران و زلف چون شب گناهكاران و او را معشوقى بود ازين سرو بالايى « 8 » ، كش خرامى ، زيبارويى . روزى دهقان از خانه غايب بود ، عاشق گرد حريم خانهء « 9 » او چون حجّاج طواف مىكرد و به كعبهء وصال او پناه مىجست تا تقبيل حجر الاسود و تعظيم مسجد الحرام تقديم كند . معشوقه بر بام كاخ ايستاده بود ، چون چشم بر عاشق افكند ، سر بجنبانيد و دست بر گردن و گوش و سينه بماليد « 10 » و از بام به زير آمد . مرد بر آن حركات وقوفى نيافت ، با تحيّر و تفكّر به خانه آمد و با گنده‌پيرى كه گرد آسياى حوادث ايّام بر سرش نشسته بود و دست مشعبد روزگار ، رخسار او به آب زعفران شسته ، اين معنى شرح داد و از رأى او استصواب و استعلاجى جست . گنده‌پير گفت : ترا « 11 » چنين گفته است كه كنيزكى رسيده « 12 » و بر و پستان برآمده « 13 » نزديك من فرست . مرد ، كنيزيكى همچنين « 14 » نزديك او « 15 » فرستاد و بر زبان او پيغام و سلام فرستاد و گفت « 16 » : بيت كار من بيچاره بدانجاى رسيد * كز يا رب من ترا ببايد ترسيد آخر درد فراق را درمانى و شب هجران را پايانى بايد . كنيزك چون پيغام و سلام برسانيد ،

--> ( 1 ) . آتش : پناه ( 2 ) . آتش : واو ندارد ( 3 ) . آتش : « زير » ندارد ( 4 ) . ازمير : در زير ( 5 ) . آتش : و ايزد تعالى ناصر و معين ، دراز باد ( 6 ) . آتش : واو ندارد ( 7 ) . آتش : روباه يارى ( 8 ) . ازمير : سروقدى ( 9 ) . ازمير : « خانه » ندارد ( 10 ) . آتش : ماليد ( 11 ) . آتش : « ترا » ندارد ( 12 ) . ازمير : نارسيده ( 13 ) . ازمير : نارسته ( 14 ) . ازمير : « همچنين » ندارد ( 15 ) . ازمير : زن ( 16 ) . آتش : پيغام داد و سلام گفت