محمد بن على ظهيرى سمرقندى
154
سندباد نامه ( فارسى )
زن خويشتن را در خشم كرد « 1 » و كنيزك را دشنام داد و روى او سياه كرد « 2 » و از آبراههء رز بيرون فرستاد و گفت : سزاى آنكه سخن ناانديشيده گويد ، اين بود . كنيزك بازآمد و شرححال بگفت « 3 » . مرد با گندهپير تدبير كرد . گفت : او ترا چنين گفته است : چون روى « 4 » روز عالم افروز ، تيره « 5 » و چشم آفتاب از ظلام خيره شود ، از راه آب « 6 » ، نزديك من آى . مرد بر قضيّت اين تدبير ، نماز خفتن بيرون آمد و از راه آبراههء رز در كاخ معشوقه رفت . زن بيرون آمد و بر لب آب ، جامهء خواب بيفكند و هردو به يكجاى بخفتند . پدرشوى زن از جهت حراست حرث و زراعت ، گرد رز طواف مىكرد ، چون بدان موضع رسيد ، زن پسر را ديد با مرد بيگانه خفته . آهسته فراز آمد و پاىبرنجن « 7 » از پاى زن پسر بيرون كرد و برفت . زن بيدار شد و آن حال معلوم كرد ، در وقت معشوق را بازفرستاد و نزديك شوى رفت و چون زمانى بخفت ، گفت : اى مرد مرا تاسه مىكند . مرد گفت : ترا گرم شده است « 8 » ، بيا تا به صحرا رويم . هر دو بيرون آمدند و بر همان موضع بخفتند « 9 » . چون زمانى ببود « 10 » ، شوى « 11 » را بيدار كرد و گفت : اين ساعت پدر تو بيامد و پاى برنجن من بدزديد و من دانستم امّا شرم داشتم چيزى گفتن . مرد با پدر در خشم شد . چون بامداد پدرشوى درآمد و پاى برنجن بنمود و آنچه ديده بود بازگفت ، پسر گفت : راست گفتهاند كه دشمنى خسرو و زن پسر چون دشمنى موش و گربه است « 12 » كه به هيچوقت از يكديگر ايمن نتوانند بود . دوش من بودم بدان موضع با زن خويش خفته « 13 » . تو غلط ديدهاى « 14 » . خسرو خجل شد و از پيش پسر ، رنجور « 15 » بيرون آمد و « 16 » از زن عذر
--> ( 1 ) . آتش : خويشتن در خشم گرفت ( 2 ) . آتش : « و دست او بگرفت » اضافه دارد ( 3 ) . ازمير : بداد ( 4 ) . آتش : « روى » ندارد ( تاشكند مطابق متن ) ( 5 ) . آتش : تيره گردد ( 6 ) . آتش : آبراههء رز ( 7 ) . آتش : پاى اورنجن ( 8 ) . ازمير : « ترا گرم شده است » ندارد ( 9 ) . آتش : بخفت ( 10 ) . آتش : برآمد ( تاشكند مطابق متن ) ( 11 ) . آتش : « شوى در خواب بود » اضافه دارد ( 12 ) . ازمير : كه خسرو دشمن زن پسر باشد چون دشمنى موش و گربه ( 13 ) . آتش : يك بيت شعر اضافه دارد : اذا كان وجه العذر ليس ببيّن * فانّ اطّراح العذر خير من العذر ( 14 ) . آتش : كردهاى ( تاشكند مطابق متن ) ( 15 ) . آتش : رنجور دل ( 16 ) . آتش : مرد