محمد بن على ظهيرى سمرقندى
137
سندباد نامه ( فارسى )
از رواح تا صباح « 1 » و از فلق تا غسق بر سر كوى دوست معتكف و مجاور بودى « 2 » منتظر نسيم خلوتى كه از روايح رياض وصل به مشام او رسد . درد بىدرمان و محنت بىپايان بر دل و جان او « 3 » مستولى شده و آتش فراق دمار از خرمن صبر برآورده و به زبان حال مىگفت : شعر جرّبت من نار الهوى ما تنطفى * نار الغضا و تكلّ عمّا تحرق و عذلت اهل العشق حتّى ذقته * فعجبت كيف يموت من لا يعشق 1 تا روزى گندهپيرى ، كه دست قوّاس روزگار استوارى قدّش را به انحنا بدل كرده بود و حرّاث ايّام بر موضع لالهزارش خردهء زعفران بيخته « 4 » ، بر جوان بگذشت « 5 » . در وى نظر كرد ، طراوت و رونق گل باغ جمالش « 6 » پژمرده ديد و نضرت ارغوان رخسارش به زعفران بدل شده يافت . به نظر تفرّس از احوال باطن او تفحّصى كرد و از موجب « 7 » ذبول و نحول او تجسّسى نمود و « 8 » در تفسرهء صفراى « 9 » او نگريست « 10 » . بدانست كه جوان در تب مطبق عشق است و در حرارت محرق هجران كه آثار اصفرار بر صفحات رخسار او ظاهر شده است « 11 » . گفت : اى جوان بگو « 12 » چرا آفتاب شباب تو در به دو حال صفرت گرفتست و گلزار جوانيت به هنگام اعتدال نوبهار فترت پذيرفته ؟ اگر بيمارى عشق است طبيب مىيابى . جوان چون اين اشارت در ضمن اين بشارت معلوم كرد ، نفس سرد برآورد و اشك گرم از ديده فروريخت . گندهپير چون رمز عشق را تفسير بخواند « 13 » و محكم و متشابه هجران را تأويل بشناخت ، گفت : « على الخبير بها « 14 » سقطت و على « 15 » ابن بجدتها حططت » 2 . ماجراى خويش بازگوى كه تا نبض ننمايى ، بيمارى معلوم نشود و تا بيمارى مقرّر نگردد ، علاج ميسّر نشود . جوان گفت :
--> ( 1 ) . ازمير : تا به صباح ( 2 ) . ازمير : معتكف بودى منتظر و مجاور نسيم خلوتى را كه ( 3 ) . آتش : « او » ندارد ( 4 ) . آتش : ريخته ( 5 ) . آتش : گذشت ( 6 ) . آتش : جمال جوان ( 7 ) . ازمير : مواجب ( 8 ) . آتش : واو ندارد ( 9 ) . آتش : صفرت ( تاشكند مطابق متن ) ( 10 ) . آتش : نگرست ( 11 ) . آتش : بود ( 12 ) . آتش : بگوى ( 13 ) . آتش : برخواند ( 14 ) . ازمير : « بها » ندارد ( 15 ) . ازمير : « على » ندارد