محمد بن على ظهيرى سمرقندى

136

سندباد نامه ( فارسى )

اگر وصول مقصود و حصول مفقود به مجرّد زر بودى ، پس كان كه مايه‌دار گنجهاست ، معشوق دلها بودى و اگر زيبايى « 1 » به علم ديبايى در كنار آمدى ، كرم پيله كه مايهء « 2 » هر اطلس و ديباست ، محبوب جانها بودى و لكن حجلهء آرايش ديگر « 3 » ست و حجرهء آسايش ديگر . زر حلقهء فرج استران « 4 » را زيبد نه گوش دلبران را « 5 » . بيت زر « 6 » اگر مايل خران نشدى * حلقهء فرج استران نشدى 1 زر « 7 » و جامه و پيغام و نامه باز فرستاد و جوابهاى درشت داد « 8 » . جوان « 9 » با دلى پرحسرت و دماغى پرفكرت ، پهلوى غم بر بستر الم نهاد و از سر دردى به ترنّم و « 10 » وجدى مىگفت : شعر مراض نحن ليس لنا طبيب * و مهمومون ليس « 11 » لنا حبيب و ليس لنا من اللّذّات « 12 » الّا * امانيها و رؤيتها نصيب 2 جوان را عذار ارغوانى در تحمّل مشاقّ فراق ، زعفرانى شد و از حمل « 13 » اعباء اثقال هجر كه از ارحام مادر نوايب دهر مىزاد ، تير قدّش كمان‌وار خم گرفت و عرعر قد و صنوبر قامتش از آسيب صرصر « 14 » حدثان و عواطف محنت روزگار شكسته شد . از جمال وصال به آمد شد خيال ، خرسند مىبود « 15 » و بدين بيت تعلّل مىنمود « 16 » : شعر خيالك فى الكرى وهنا اتانا « 17 » * و من سلسال ريقك قد سقانا 3 بيت هر شب گردد خيال او گرد دلم * الحق ز مراعات خيالش خجلم 4

--> ( 1 ) . آتش : هر زيبايى ( 2 ) . آتش : مادّت ( 3 ) . ازمير : دگر ( 4 ) . آتش : استر ( 5 ) . آتش : نه حلقه گوش دلبر را ( 6 ) . ازمير : مال ( 7 ) . آتش : و زر ( 8 ) . ازمير : « داد » ندارد ( 9 ) . ازمير : و آن جوان ( 10 ) . آتش : « به » و « واو » ندارد ( 11 ) . ازمير : و مهموم و ليس ( 12 ) . ازمير : ايّام ( 13 ) . ازمير : « از حمل » ندارد ( 14 ) . ازمير : « صرصر » ندارد ( 15 ) . ازمير : از جمال وصال نااميد شد به خيال خرسند مىبود . ( 16 ) . ازمير : « و مىگفت » اضافه دارد ( 17 ) . ازمير : علينا