محمد بن على ظهيرى سمرقندى

103

سندباد نامه ( فارسى )

بيت باشد نسيم وصل تو « 1 » بر ما گذر كند * چشمت دمى به سوى دل ما نظر كند شاهزاده چون اين كلمات بشنيد و جمال كنيزك مشاهده كرد ، شهوت داعى و نهمت باعث ، عنان « 2 » سمندش « 3 » بگرفت و عشق دلبر به دامن دل « 4 » مستمندش درآويخت . با خود گفت : اين صيد را قيد « 5 » بايد كرد كه هنگام فرصت چون شب وصال « 6 » ناپايدار « 7 » ست و چون جمال خيال گذران « 8 » و الفرص تمرّ مرّ السّحاب 1 . چون عشق را مرحبا زدى ، حوادث را طال بقا « 9 » بايد زد . بيت اى دل منشين كه كارت « 10 » افتاد * عشقى نه به اختيارت « 11 » افتاد شاهزاده با خود گفت : قصد گور كردم ، حور يافتم . تا استاد « 12 » عشق در مكتب ايام چه سورت تلقين كند و ساقى روزگار چه تلخ و شيرين بر كف نهد . متحيّر تا از جام روزگار چه صافى و درد مىبايد نوشيد و متفكّر تا از غم دلدار چه اطلس و برد مىبايد پوشيد . در هنگامهء عشق چه تعويذ « 13 » مىبايد نوشت ؟ و در مرغزار شوق چه شنبليد « 14 » مىبايد كشت ؟ خمير اين سخن ، فطير است ناخاسته و زلف اين عروس ، مشوّش است ناپيراسته . با چشمى منتظر و دلى متفكّر عنان به اسب داد و روى در راه نهاد « 15 » . دلدار سابق « 16 » قافله و دل عاشق ، سايق راحله . بىخبر ازين خبر كه ربّ شهوة ساعة اورثت « 17 » حزنا طويلا 2 . در ميان راه به ويرانه‌اى رسيد . كنيزك گفت : لحظه‌اى توقّف كن تا ساكنان اين منزل را از قدوم اين محمل خبرى دهم و مرغان اين آشيانه را از حصول اين دانه آگاه گردانم تا مقدم عزيز شاهزاده را تكلّفى بجاى آرند و حضور مبارك او را تلطّفى واجب دارند .

--> ( 1 ) . ازمير : از وصل تو نسيمى ( 2 ) . ازمير : « عنان » ندارد ( 3 ) . ازمير : سمندش را ( 4 ) . ازمير : « دل » ندارد ( 5 ) . آتش : قيدى ( 6 ) . آتش : وصل ( تاشكند مطابق متن ) ( 7 ) . آتش : ناپىدار ( 8 ) . آتش : برگذارست ( 9 ) . بقايى ( 10 ) . آتش : كار ( 11 ) . آتش : اختيار ( 12 ) . ازمير : بايستاد تا ( 13 ) . ازمير : تعويذها ( 14 ) . ازمير : شنبليدها ( 15 ) . ازمير : روى به راه آورد ( 16 ) . ازمير : سايق ( 17 ) . ازمير : قد اورثت