محمد بن على ظهيرى سمرقندى

86

سندباد نامه ( فارسى )

تا خود را از غرقاب گرداب به ساحل سلامت و نجات افكند . پدر را در گرداب كشيد . گازر هرچند حيلت كرد تا نفس خود را از چنگال او خلاص دهد ، ممكن نگشت و آخر الامر پدر و پسر ، جان شيرين چون شكر در آب به باد دادند و عمر عزيز و نفس نفيس « 1 » را وداع كردند . شعر و من يك جار صلّ افعوان * فليس بعادم سمّا نقيعا 1 و « 2 » من بنده از فرط اخلاص و وفور وفا و اختصاص مىترسم كه شاه را ازين فرزند ، همان پيش آيد كه گازر را آمد « 3 » و آدمى را هيچ‌چيز « 4 » از اجزا و اعضا و جوارح « 5 » عزيزتر نيست و با اين همه چون در جزوى ، بيمارى مفسد و مهلك عارض شود « 6 » ، علاج او به حرق و قطع واجب مىدارند « 7 » و از كمى و نقصان او متأسّف و رنجور نمىگردند « 8 » و فقدان او دافع و مانع نمىآيد و ازينجا گفته‌اند : مصراع دستى كه ترا نخواهد آن دست ببر « 9 » خداى « 10 » تعالى مىفرمايد : عَسى أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئاً وَ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَ عَسى أَنْ تُحِبُّوا شَيْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَكُمْ 2 . شاه چون اين كلمات و مقدّمات بشنيد ، مثال داد تا پسر را سياست كنند . چون خبر سياست به سمع وزير دوم رسيد ، سيّاف را فرمود كه كشتن در تأخير دار تا من شاه را ببينم و فوايد ترك تعجيل با او بگويم .

--> ( 1 ) . ازمير : نفيس خويشتن ( 2 ) . آتش : قبل از اين يك بيت فارسى نيز دارد : چو دشمن كه دانا بود به ز دوست * ابا دشمن و دوست ، دانش نيكوست ( 3 ) . ازمير : « كه گازر را آمد » ندارد ( 4 ) . آتش : هيچّيز ( 5 ) . آتش : « و جوانح » اضافه دارد ( 6 ) . آتش : مىشود ( 7 ) . ازمير : مىدانند ( 8 ) . ازمير : نگردد ( 9 ) . ازمير : دستى كه مرا نشايد از تن ببرم ( 10 ) . آتش : و خداى