محمد بن على ظهيرى سمرقندى

85

سندباد نامه ( فارسى )

سيلابهاى قوى رفتى . هرگاه گازر به كار مشغول شدى ، پسر ديوانه « 1 » به بهانهء ماهى ، خويشتن را « 2 » چون مار در آب افكندى و چون غوك شناو « 3 » مىكردى . هر « 4 » چند گازر فرياد بيشتر كردى ، او به ميانه نزديكتر رفتى . پدر خايف شدى « 5 » كه نبايد در گردابى افتد يا نهنگى آهنگ او كند . سخن او نشنيدى و نصيحت او كه محض شفقت بود در سمع قبول جاى ندادى . شعر خير الطّيور على القصور و شرّها * يأوى الخراب و يسكن النّاووسا 1 بيت مُدبِر نكند كار به گفت عاقل * هرگز نشود به حيله مدبر ، مُقبِل 2 تا روزى گازر به كار مشغول بود ، پسر بر خر نشست و در جوى راند « 6 » و به گردابى عميق درآورد . ناگاه تلاطم امواج و تراكم افواج سيلاب در رسيد ، هر « 7 » دو در غرقاب افتادند و گرداب ايشان را گاه « 8 » چون صدف در قعر آب مىبرد و گاه چون خاشاك بر سر آب « 9 » مىآورد . گازر چون پسر و خر « 10 » بر « 11 » شرف هلاك ديد ، از آنجا كه الف طبيعى و عشق صنيعى و شفقت اصلى و رأفت پدرى « 12 » بود ، خواست كه درشود و پسر و خر را از سطوات بليّات و غرقاب سيلاب بيرون « 13 » آرد و از مهالك امواج و مسالك افواج خلاص دهد . خويشتن را در آب انداخت و چنگ در پسر زد . پسر « 14 » نيز از بيم جان و خوف هلاك ، چنگ در پدر آويخت « 15 » كه : مثل « 16 » الغريق يتعلّق بكلّ شىء 3

--> ( 1 ) . ازمير : پسر ديوانه شدى ( 2 ) . آتش : « را » ندارد ( 3 ) . ازمير : شتاب ( 4 ) . ازمير : و هرچند ( 5 ) . آتش : پدر خايف و مستشعر ( 6 ) . آتش : رفت ( تاشكند مطابق متن ) ( 7 ) . آتش : و هر ( 8 ) . ازمير : گاهى ( 9 ) . آتش : « آب » ندارد ( تاشكند مطابق متن ) ( 10 ) . ازمير : خر را ( 11 ) . آتش : در ( 12 ) . آتش : جبلى ( 13 ) . ازمير : برون ( 14 ) . آتش : و پسر ( تاشكند مطابق متن ) ( 15 ) . آتش : زد ( 16 ) . آتش : « مثل » ندارد