محمد بن على ظهيرى سمرقندى

77

سندباد نامه ( فارسى )

بناگوش او متوارى « 1 » . شعر مرحبا ، مرحبا ، تعال تعالا * حبّذا وجهك المبارك فالا 1 بيت آب جمال ، جمله به جوى تو مىرود * خورشيد در جنيبت روى تو مىرود 2 صفاى رويّت با وفاى « 2 » طويّت گفت : أَكْرِمِي مَثْواهُ عَسى أَنْ يَنْفَعَنا 3 . سوز سينه از شوق ديرينه آواز داد كه : اصبت فالزم و وجدت فاغنم 4 . از چنين لقمه بر نتوان خاست و از تجرّع چنين جرعه نتوان كاست . القصّه به صدهزار دل ، فتنهء غنج و دلال و بستهء زلف و خال او شد و « 3 » با خود گفت : بيت زلف ترا كار بدانجا رسيد * كز خم او غم به ثريّا رسيد در بر تو صبر به تعجيل تاخت * بر در تو عقل به سودا رسيد « 4 » و لشكرى آشيانه ترتيب مىكرد و كاشانه مىآراست كه هم‌اكنون معشوقه از در درآيد يا از حضور او خبر آيد ، زاويه به نور جمالش روشن شود و حجره از بوى « 5 » زلفش معطّر و گلشن گردد . خود « 6 » شاگرد از استاد ، مرزوق‌تر « 7 » و معشوق از عاشق بىوثوق‌تر آمد . شعر « 8 » اهلا بسعدى و الرّسول و حبّذا * وجه الرّسول لحبّ وجه المرسل 5 پيش از آنكه عامل وصل ، خراج اصل به ديوان گزاردى ، شاگرد حق حسابى و رسم عتابى

--> ( 1 ) . آتش : « گفت » اضافه دارد ( تاشكند مطابق متن ) ( 2 ) . ازمير : با صفاى رويّت و وفاى ( 3 ) . آتش : واو ندارد ( 4 ) . ازمير : بيت دوم ندارد ( 5 ) . ازمير : بوى و ( 6 ) . ازمير : چون ( 7 ) . ازمير : مرزوق‌تر بود ( 8 ) . ازمير : « شعر » ندارد و عبارت بدين صورت است : حبّذا وجه الرسول لحب وجه المرسل