محمد بن على ظهيرى سمرقندى

66

سندباد نامه ( فارسى )

هيبت و دهشت و حيرت ، ساعتى نياسوده‌ام « 1 » و عياذا باللّه اگر بيباكى مكابره‌اى كند « 2 » يا مفاجات « 3 » مخاطره‌اى افتد ، دست تدارك از تلافى آن « 4 » قاصر ماند و پاى وهم از ادراك « 5 » آن عاجز آيد . بيا تا ساعتى خلوتى « 6 » سازيم و دل از رنج « 7 » گذشته بپردازيم . مرد از عيال منّتى وافر قبول كرد و با خود گفت : الحمد للّه كه عيال را با من موافقتى تمام و مساعدتى بكمال « 8 » است . چون زمانى به هم بودند « 9 » و ساعتى بياسودند ، مرد به استفراغى بيرون آمد و از طوطى سؤال كرد . مصراع فما ترى فيما ذكرت ما « 10 » ترى ؟ 1 طوطى گفت : شعر ستبدى لك الايّام ما كنت جاهلا * و يأتيك بالاخبار من « 11 » لم تزوّد 2 دوش درين وثاق ، مجمع وفد عشّاق بوده است . بيرون رفتن تو بود و درآمدن جوانى به بالا سرو بستان « 12 » و به چهره ماه آسمان ، رشك سرو جويبار و خجلت لعبت قندهار . مشك از زلف او مىريخت و ماه « 13 » در دامن جمالش مىآويخت . عكس جمالش خانه روشن كرد چنان كه شمع از وى خجل شد « 14 » و گل رخسارش طارم و صفّه ، گلشن گردانيد چنان كه گل از شرم رويش در عرق ، غرق گشت . جان مىگفت : بيت بنام ايزد ، بنام ايزد نگه كن تا توان بودن * غلام آنچنان رويى كه گُل رنگ آرد از رنگش 3 دل از خزينهء سينه اين در مىسفت و به زبان حال مىگفت « 15 » :

--> ( 1 ) . آتش : نياسوده ( 2 ) . ازمير : آرد ( 3 ) . آتش : و مفاجأ ( 4 ) . ازمير : « آن » ندارد ( 5 ) . ازمير : تدارك ( 6 ) . ازمير : خلوت ( 7 ) . آتش : رنجهاى ( تاشكند مطابق متن ) ( 8 ) . آتش : بر كمال ( 9 ) . ازمير : ببودند ( 10 ) . آتش : فما ( 11 ) . ازمير : ما ( 12 ) . آتش : بوستان ( 13 ) . آتش : آفتاب ( 14 ) . ازمير : « چنان كه شمع از وى خجل شد » ندارد ( 15 ) . آتش : دل از خزينهء سينه ندا مىكرد