محمد بن على ظهيرى سمرقندى

60

سندباد نامه ( فارسى )

و فريضه پنداشتى . روزى بر بالاى كوهى ، بر سنگى « 1 » نشسته بود و در شهر نظاره مىكرد . گوسفندى ديد كه با زنى به سرو بازى مىكرد . روزبه ياران را آواز داد و گفت : كارى شگفت مىبينم . ياران نگاه كردند « 2 » . گشنى ديدند در راهى با زنى به سرو بازى مىكرد . گفتند : گوسفندى « 3 » با زنى بازى مىكند . گفت : اين كار بىتعبيه‌اى نيست و هرآينه بدين سبب آسيبى به روزگار ما رسد . مصلحت آن است كه زن و فرزند از اين كوه بيرون بريم و به جايى ديگر نقل كنيم . حمدونگان گفتند : اگر گوسفندى با زنى بازى كند ، آن را چه اثر بود و ضرر آن چگونه به ما راجع شود « 4 » ؟ روزبه گفت : مرا بر « 5 » شما حق سلطنت و امارت است و شما را بر من حق دوستى و رعايت . آنچه بر من واجب است بجاى مىآرم . اگر « 6 » بر قول من اعتماد نمائيد ، شما را بهتر باشد « 7 » . من بارى بر گفت خود مىروم « 8 » و هم در وقت ، زن و فرزند « 9 » از آن كوه برگرفت و به موضعى ديگر رفت . حمدونگان نصيحت او « 10 » قبول نكردند و به سمع صدق نشنيدند « 11 » و گفتند : او پير و فرتوت است و ندانستند : « 12 » بيت هرچه در آينه جوان بيند * پير در خشت پخته آن بيند 1 و « 13 » ديگرى را بر خود امير كردند و زمام مصالح و امر و نهى خود به دو سپردند . چون روزى چند بر اين حال بگذشت ، روزى آن « 14 » گوسفند مر زن را سرويى زد . زن از آن متألّم شد ، سنگى بر سر « 15 » گوسفند زد . گوسفند از قوّت زخم از پاى درآمد و بيهوش بيفتاد . چون به هوش بازآمد ، كينه در دل گرفت . تا روزى زن را برابر ديوارى ديد ، حمله برد و

--> ( 1 ) . ازمير : كوه بر سر سنگى ( 2 ) . آتش : بنگرستند ( 3 ) . آتش : گوسفندى است ( تاشكند مطابق متن ) ( 4 ) . آتش : ضرر آن به ما چه راجع شود ؟ ( 5 ) . ازمير : با ( 6 ) . آتش : و اگر ( 7 ) . آتش : آيد ( 8 ) . ازمير : روم ( 9 ) . ازمير : فرزند را ( 10 ) . ازمير : « او » ندارد ( 11 ) . آتش : نشنودند ( 12 ) . آتش يك بيت عربى اضافه دارد ( تاشكند مطابق متن ) : توقّ ملاحاة الشيوخ و ذمّهم * فانّ لهم علما بسوء العواقب ( 13 ) . ازمير : واو ندارد ( 14 ) . آتش : « آن » ندارد ( 15 ) . ازمير : « سر » ندارد