محمد بن على ظهيرى سمرقندى
45
سندباد نامه ( فارسى )
توسن و وحشى است . پيلبان گفت : معلوم رأى اشرف اعلى باد كه بنده در ابواب تأديب و تعليم ، تقصير نكرده است و جمله آداب حركات و سكون در وى آموخته است و اگر مثال دهد تا دست و پاى بنده « 1 » بگشايند ، برهان « 2 » اين دعوى به « 3 » مشاهدهء نظر پادشاه روشن گرداند و دلايل امتثال اوامر و نواهى پادشاهى به معاينه عرض دهد . شاه چون اين مقدّمات استماع « 4 » كرد ، فورت خشمش تسكين يافت . مثال داد تا قيود و سلاسل از دست و پاى او برگرفتند . پيلبان بر پشت پيل رفت و گفت : دستهاى گياه و پارهاى آهن آتشگون بيارند « 5 » . چون هر دو حاضر آوردند . پيل از غايت گرسنگى و احتياج به علف ، خرطوم به علف دراز كرد . پيلبان گفت : علف برمگير ، آتش برگير . خواست كه آتش برگيرد ، گفت : برمگير ، دست بر وى نه . خواست كه دست برنهد ، گفت : دست برمنه ، شاه را خدمت « 6 » كن . پيل شاه را خدمت كرد . پيلبان زمين ببوسيد و گفت : شاه را در كمال بسطت و دوام قدرت ، جاويد بقا باد « 7 » . من اين پيل را آن توانستم آموخت « 8 » كه به سر و گردن و دست و پاى و خرطوم تواند كرد . امّا آنچه به دل و طبع او تعلّق داشت نتوانستم آموخت چه آن از من پوشيده است و مرا بر آن وقوف نيست و مگر تقدير آسمانى بود كه در « 9 » تحت عنان تصرّف شاه تمرّد نمود و بر خفيّات اسرار قضا « 10 » و خبيّات تأثير قدر ، عقول بشر اطلاع نيابد و هر حادثه كه از عالم علوى به عالم سفلى نازل گردد ، دفع آن در امكان خلق نگنجد . وَ إِذا أَرادَ اللَّهُ بِقَوْمٍ سُوْءاً فَلا مَرَدَّ لَهُ 1 . شاه چون حجّت پيلبان بشنيد ، گناه او ببخشيد . و من بنده كه پروردهء نعمت و دعاگوى دولت شاهم و تا اين غايت در ظلّ عواطف و لواطف او ، تحصيل اسباب سعادت دينى و دنياوى كردهام و در كنف رأفت و جوار رحمت به استنباط مبهمات و استخراج معضلات پرداخته و چون رأى انور پادشاه ، بنده را شرف تعليم فرزند ارزانى فرمود ، هر جدّ و جهد « 11 » كه ممكن گشت « 12 » تقديم نمودم ،
--> ( 1 ) . ازمير « بنده » ندارد ( 2 ) . ازمير : تا برهان ( 3 ) . ازمير : در ( 4 ) . ازمير : سماع ( 5 ) . ازمير : بياريد ( 6 ) . ازمير : خدمتى ( 7 ) . آتش : پادشاه در كمال . . . جاويد زياد ( 8 ) . آتش : آموختن ( 9 ) . آتش : از ( تاشكند مطابق متن ) ( 10 ) . ازمير : « قضا » ندارد ( 11 ) . ازمير : جهدى ( 12 ) . ازمير : باشد