محمد بن على ظهيرى سمرقندى

44

سندباد نامه ( فارسى )

التهابى و طبع ملول او اضطرابى دارد . با خود گفت : مثل « 1 » البحر لا جار له و السّلطان لا صديق له 1 بيت بسيار بگفتم اى دل بدپيوند * با عشق مكوش و دل به هر عشوه مبند چون « 2 » خود را دست و پاى بسته و امل از حيات گسسته ديد ، گفت : كلمه‌اى « 3 » عاجزانه بگويم ، باشد كه آب حلم شاه « 4 » ، آتش غضب او را سكونى دهد و هاتف مكارم الاخلاق نداى وَ الْكاظِمِينَ الْغَيْظَ وَ الْعافِينَ عَنِ النَّاسِ 2 به سمع او رساند ، پس به زبان تضرّع و بيان تخشّع گفت : شعر اصبر على القدر المحتوم و ارض به * و ان اتاك بمالا تشتهى القدر فما صفا لامرى عيش به طرب * الّا سيتبع يوما صفوه الكدر 3 بيت همواره برين نهاد يزدان عالم * نيكى ز پس بدى و شادى پس غم 4 روى و موى در خاك مذلّت ماليد و گفت : پادشاه اگر حقوق خدمت و قدم « 5 » عبوديّت بنده را وزنى نمىنهد و بر دل اطفال و عورات او كه يتيم و بيوه شوند نمىبخشايد ، امروز ملوك عالم به عدل و انصاف او مثل مىزنند و دستور « 6 » انصاف و معدلت از ديوان جلال او مىبرند « 7 » و منشور « 8 » اقطاع ممالك عدل از كاتب كرم او مىخواهند . لايق عدل او نبود « 9 » كى چنين سياستى بىموجبى بر بنده جايز شمرد و موى او را كه در امتداد مدّت خدمت ، بياض يافته است به خون خنجر خضاب كند « 10 » . شاه گفت : جرمى ازين عظيم‌تر كدام است ؟ كه مثال دادم تا اين پيل را مؤدّب و مهذّب گردانى ، در مدت « 11 » سه سال همچنان

--> ( 1 ) . آتش : « مثل » ندارد ( 2 ) . ازمير : و چون ( 3 ) . آتش : كلمتى ( 4 ) . ازمير : « شاه » ندارد ( 5 ) . ازمير : قدر ( 6 ) . آتش : دستور منشور انصاف ( تاشكند مطابق متن ) ( 7 ) . ازمير : برند ( 8 ) . آتش : مشروح ( تاشكند مطابق متن ) ( 9 ) . ازمير : بود ( 10 ) . ازمير : نكند ( 11 ) . ازمير : درين مدت