مجد الدين محمد الحسيني ( مجدى )
91
زينت المجالس ( فارسى )
شبى بكنار معركهء خاقان درآمده مردم خود را به چهار حصه كرده فرمود تا از چهار جانب شبيخون كنند و بنفس خويش بسراپردهء خاقان درآمده سر پرشر او را از بدن جدا كرده پسران خاقان سواره بدرگاه پدر آمدند تا صورت حال معلوم كنند ناگاه بدست بهرام افتاده ايشان نيز به پدر ملحق شدند و بهرام خزانهء خاقانرا بدست آورده هرچه در آن ايام تركان از رعاياى ايران گرفته بودند برعيت باز داد و اعيان ملك از اين فتح نامدار خبر يافتند مؤبد مؤبدان به خدمت پادشاه ظفر پناه شتافته بجهة نامهها كه بخاقان نوشته بودند از جريمهء خويش هراسان بودند و چون بپايهء سرير خسرو جهانگير رسيدند مؤبد مؤبدان مضمون اين قطعه را بر زبان راندند : گناه خورد بنزديك عفو خورد برند * بخورد مايه گنه نزد عفو تو نايم به پيش عفو تو آرم از آن گناه بزرك * كه تا بزرگى عفوت بخلق بنمايم و عذر امراى عجم را كه بخلق و خاقان نامهها نوشته بودند پذيرفته قلم عفو بر جرايم جرايد ايشان كشيد و قيصر كه او نيز در آن ولا به قصد بهرام كمر بسته بود بعد از استماع اين خبر ملتزم باج و خراج گرديد و بهرام بعد از اين فتح نامدار مملكت ايرانرا ببرادر خود نرسى سپرده جريده بهند رفت و در آنسرزمين امور غريبه مانند كشتن فيل و كرگدن و اژدها از او بظهور آمد و بعد از مدتى با دختر ملك هند كه در حبالهء نكاح آورده بود بايران بازآمد و او را بهرام گور بجهة آن گويند كه نوبتى با منذر بن نعمان به شكار رفته در آن اثنا گورى ديد كه شيرى بر پشت او جسته بود بهرام تيرى چنان بر شير زد كه از سينهء گور گذشته بر زمين نشست و شير و گور هردو بيفتادند و منذر آنزخم را ديده بر آن ساعد آفرين كرد و بر زبان آورد كه اگر نه آنبود كه من اينمعنى را برأى العين ديدمى و از ديگرى شنيدمى هرگز باور نكردمى و عادت بهرام چنان بود كه چون به شكار رفتى از لشكر جدا شده تنها بديها شتافتى و بخانهء رعايا برسم مهمانى فرود آمدى و در حق ايشان انعامات فرمودى و دختران زيباروى كه در خانهاى ميزبانان ديدى به عقد نكاح درآورده بحرم فرستادى و بدين طريق هزار و دويست دختر حورى سرشت در حريم او جمعشدند و شبها تا صباح با ايشان صحبت داشتى و شدت امتزاجش با ايشان بمرتبهء بود كه آن دختران تاب اتصال او نمىآوردند و از وى به تنك آمده از خلوتخانه بيرون ميدويدند :