مجد الدين محمد الحسيني ( مجدى )
92
زينت المجالس ( فارسى )
چو دال و نون همه قد الف قدان خم گشت * ز بسكه كرد الف در شكاف كاف همه چونمدت شصت و سه سال از ملك او بگذشت و بروايتى بعد از چهل سال روزى گورى از پيش او گريزانگشت بهرام اسب از عقب او برانگيخت و اسب در چاهى عميق افتاده چون اين خبر بلشكرگاه رسيد لشكريان بسر چاه آمدند و اسب بركشيدند اما بهرام را زنده و مرده درنيافتند و مادر بهرام مدتى در سر آنچاه بنشست و فرمود تا چندان گل از آنچاه برآوردند كه اگر كلوخى در آن افتادى به پشت گاوماهى رسيدى اما چون از بهرام اثرى نيافت نوميد بازگشت و با درد و الم انباز . آنقصر كه بهرام در او جام گرفت * رو به بچه كرد و شير آرام گرفت تا جاى گرفته است بهرام بگور * ديريست كه گور جاى بهرام گرفت ذكر يزدجرد بهرام بعد از بهرام يزدجرد كه خلف صدق او بود قايممقام پدر گشت و او بحسن كردار و لطف گفتار و خوبى صورت و پاكيزگى سيرت يگانه زمان بود چونمدت هيجده سال از ملك او برآمد ايام عمرش بسر آمد و او را دو پسر بود يكى موسوم بهرمز و ديگرى كه مهتر بود فيروز نام داشت و يزدجرد در مرض موت هرمز را كه پسر كهتر بود وليعهد ساخته با اعيان ايران گفت : اگر چند فيروز نيكو خصال * ز هرمز فزونست چندين بسال ز هرمز همى بينم آهستگى * خردمندى و شرم بايستگى چون هرمز بر سرير سلطنت نشست . تو فيروز را ويژه گفتى بخشم * فرو ريخت از خشم آبش ز چشم فيروز كه پدر او را بحكومت سيستان نامزد كرده بود از پادشاه ماوراء النهر و بدخشان كه آنولايت را هياطله گويند استمداد نموده با هرمز محاربات نمود عاقبت - الامر فيروز غالب آمده و هرمز را محبوس ساخت و پادشاه شد ذكر سلطنت فيروز بن يزدجرد چونفيروز بر تخت سلطنت نشست هفت سال متعاقب سحاب در آسمان و آب در زمين به چشم هيچ آفريدهء نيامد . چنان آسمان بر زمين شد بخيل * كه لب تر نكردند زرع و نخيل و آب دجلهء فرات خشك شد تا بچشمهها و كاريزها چه رسد و فيروز حكم كرد كه در آنمدت مال از رعايا نگيرند بلكه حاصل خزانهء خود را صرف بينوايان كرد و ايضا