مجد الدين محمد الحسيني ( مجدى )
82
زينت المجالس ( فارسى )
شمايل پادشاهى در جبين او كالشمس فى وسط السماء ظاهر و هويدا بود بابك او را باردشير نام گردانيد و چون اردشير بسن رشد رسيد شمهء از لطف گفتار و حسن ديدار او و شجاعت و جلادتش نزد اردوان بيان كردند و اردوان آن را طلب داشته بابك با ارباب تجربه در آن باب مشورت نموده ايشان گفتند صواب آنست كه او را نزد اردوان فرستى تا در حجر تربيت او پرورش يافته آداب خدمت ملوك بياموزد و بابك اردشير را روانه اردوى اردوان گردانيد نوبتى اردشير در مصاحبت اولاد اردوان به شكار رفته پادشاه خواست كه ملاحظهء جوانان در شكارگاه نمايد بكوهى كه در مقابل شكارگاه ايشان بود بالا رفت و اردشير را نظر بر آنكوه افتاده گفت مرا از آنكوه شكوهى در نظر مىآيد همانا سايهء پادشاهى بر آن جبل افتاده مقارن اين حال اردوان از آنكوه فرودآمده جوانانرا طلب نموده همه را بنواخت و چون ديد كه اردشير باسب تاختن و صيد انداختن مشغول است و در پيش است نايرهء حسد در باطن او اشتعال يافته با اردشير گفت پدر تو عالمى بيش نيست ترا اين همه مهارت در امر مبارزت به كار نيايد منصب آخور سالارى به تو ارزانى داشتم بايد كه در طويلهء خاصه مقيم باشى و اگرچه همت اردشير از آن عالىتر بود كه بچنين شغل خسيسى سر فرود آرد ليكن از بيم جان متعذر به آن شغل گرديده رخت بطويلهء اردوان برد روزى در آنموضع نشسته بود كه از گوشهء قصر اردوان سنگى آمد اردشير سر بالا كرده كنيزكى ديد كه در حسن و جمال بىنظير . مهش مشكساى و شكر ميفروش * دو نرگس كمانكش دو گل درعپوش اردشير را نظر بر او افتاده بجهة وقوف بر اسرار اردوان حسن دعوت او را بقبول تلقى فرمود و آن كنيزك را هرگاه با اردشير خلوتى ميسر شدى او را از خفاياى اسرار و خباياى اطوار اردوان خبردار ساختى تا خبر مرگ بابك رسيده اردشير غمناك گرديد و از اردوان منصب جد خود را التماس نموده مقبول نيفتاد و اردوان پسر مهتر خود را بحكومت فارس تعيين نمود شبى كنيزك نزد اردشير بر زبان آورد كه دوشينه پادشاه خوابى ديده منجمان و معبرانرا در وثاق من حاضر گردانيده طلب تعبير فرمود گفتند نوبت انتقال ملك تو رسيده و مملكت از تو به شخصى رسد كه فردا از دار الملك تو فرار نمايد اردشير اراده فرار نموده با كنيزك گفت من بخواهم رفت اگر با من مرافقت نمائى ترا ضايع نگذارم كنيزك جواب داد كه تا جان دارم چون سايه از دنبال