مجد الدين محمد الحسيني ( مجدى )

65

زينت المجالس ( فارسى )

دست از فرنگيس بداشتند و نزد افراسياب آمده او را از ارتكاب اين فعل شنيع ملامت كرد افراسياب جواب داد كه چون كارى ناصواب كرده‌ام از مكافات اين عمل محظورم و نميخواهم كه تخم سياوش در جهان باشد پيران گفت زينهار كه اين خيال از خاطر بيرون بر كه اهل روزگار اينمعنى را بر قساوت قلب و زكاكت رأى تو حمل كنند و چون تو بقتل فرزند خود مبادرت نمائى ديگرانرا بر تو اعتمادى نماند افراسياب بدين سخنان رام شده آهن دلش از نفس پيران نرم گشته دختر را بپيران سپرده بعد از اندك روزگارى از فرنگيس پسرى تولد نموده كه آفتاب از رشك جمالش در نقاب سحاب متوارى ميگشت و در صورت به پدر مشابهتى تمام داشت . پيران در اخفاى آن ميكوشيد و از آشنا و بيگانه ميپوشيد تا روزى افراسياب را خوشحال يافته قصهء ولادت كيخسرو را با او درميان آورد افراسياب قصد قتل وى نموده پيران زبان بنصيحت او بگشاد شاه تركان به زبان آورد كه مرا نيز شفقت پدرى از اين حركت مانع ميآيد و ليكن او را از مادر بستان و بشبانى بسپار تا او را در بيابان بپروراند تا با صحرانشينان نشوونما يافته بطبع ايشان برآيد شايد كه از قضاياى گذشته ياد نيارد . چو كار گذشته نيايد به ياد * ز بد شاد و ما نيز باشيم شاد پيران بموجب فرموده بتقديم رسانيده بعد از روزگارى حال او از شبان پرسيده راعى گفت بىآنكه از كسى تعليم گيرد از چوب تيروكمان ساخته روباه و خرگوش مىافكند و فرايزدى از جبينش مىتابد پيران باحضار كيخسرو فرمان داده چون او را حاضر ساخته پيران شيفتهء جمال او شده او را به خانه برد و بعد از چندگاه از افراسياب ترسيده او را نزد وى برد عرق ابوت افراسياب در حركت آمده بعد از مشاهده جمال كيخسرو فرمود تا او را پيران با مادرش بسياوش‌آباد فرستد و چون ايشان بدانموضع رسيدند دفاين سياوش را بدست آورده بفراغت روزگار مىگذرانيدند در اين اثنا هفت سال متعاقب در ايران باران نيامده قحطى عظيم روى نمود گودرز شبى بخواب ديد كه تا كيخسرو بن سياوش بايران نيايد حال مملكت نيكو نشود و چونروز ديگر كه صبح صادق از افق مشرقى طلوع كرد گيو را كه باصابت رأى و تدبير و شجاعت و شهامت موصوف بود بتوران فرستاد تا كيخسرو را بايران آورد و گيو هفت سال در آنديار گشته آخر كار كيخسرو را در حين شكار كردن ديده بشناخت و كيخسرو نيز بطور فراست