مجد الدين محمد الحسيني ( مجدى )

59

زينت المجالس ( فارسى )

مقصد به هاماران تعبير كرده بعد از طى مسافت چون به آن حوالى فرود آمد ذو الاذعار ملك يمن بجنك پيش رفته چون شوكت كاوس را مشاهده نموده با او مصالحه كرد مقرر برآنكه هزار هزار مثقال طلا و هزار اسب تازى تسليم كاوس و دختر ذو الاذعار كه فارسيان سودابه گويند و به عربى او را شعراى يمانى خوانند در حبالهء نكاح آورده بينهما صداقت مؤكد شده ذو الاذعار پادشاه و امناى فارس را بضيافت طلبيده مجموع را بند كرده كيكاوس را در چاه كرد و خواست كه سودابه را بقصر خود درآورد دختر روى و موى را كنده بمفارقت شوهر رضا نداد و اينخبر بايران رسيد رستم زال با دوازده هزار سوار بصوب يمن رفته ذو الاذعار نوبتى با رستم محاربه نموده دانست كه روباه را طاقت مقاومت شير نيست لاجرم خائف شده بقدم صلح پيش رفت مشروط به آنكه شاه و امرا را با آنچه از ايشان گرفته تسليم نمايد و تهمتن تن به صلح درداده ملك يمن بعد از تسليم اموال سودابه را نيز با هزار كنيز در صحبت كاوس روانكرد حكايت : [ سياوش ] آورده‌اند كه كيكاوس را پسرى بود سياوش نام از منكوحهء غير سودابه كه در حجر تربيت رستم زابلى بود چون شاهزاده بسن رشد رسيد پادشاه او را طلبيد رسم شاهزاده را بپايهء سرير ارسال داشت و سياوش صباحت و شجاعت با هم جمع كرده بود و در آن روزگار بحسن و جمال او مثل زدندى و چون سودابه از حال سياوش خبر يافت از كيكاوس التماس نمود كه پسر را بحرم فرستد تا لحظهء بمشاهده جمال او پردازد و كاوس سياوش را بحرم فرستاد چون سودابه را نظر بر او افتاد در نگاه اول دل بباد داده از يك نگاه خرمن صبرم بباد رفت * اى واى اگر نگاه دگر سوى من كند در همين مجلس باشارات و حركات چنانكرد كه شاهزاده را بر ما فى الضمير او اطلاع حاصل شد بنابراين در حرم زياد توقفى ننمود نوبتى ديگر سودابه او را ببهانهء در حرم طلبيده و چون خاست ما فى الضمير خويشرا از قوه بفعل آورد شاهزاده را پاكيزگى طينت از آن حركت مانع آمده دست بر دست سودابه زده از حرم عزم بيرون آمدن كرد و سودابه ديد كه تير تزوير او بر دل فولاد سياوش كارگر نيامد و ايضا انديشيد كه بافشاى اسرار او پردازد بنابراين فرياد و افغان بمحدب آسمان رسانيد شهريار ايران بحرم رفته از سبب آن وحشت سؤال كرد سودابه گفت سياوش قصد آنكرد كه به من درآويزد و شير با شكر بياميزد چون او را از آنحركت قبيح منع كردم روى مرا خراشيد و پيراهنم