مجد الدين محمد الحسيني ( مجدى )
56
زينت المجالس ( فارسى )
برادرم از اجتماع ايرانيان آگاه شده شما را بكشد و سعيى كه در استخلاص شما كردهام ضايع شود نامهء بزال بنويسيد تا سپاهى باينجانب فرستد و من بوصول لشكر متمسك شده ولايت را گذاشته بروم و در استخلاص شما بهانهء داشته باشم چون مكتوب اسيران بزال رسيد گودرز و گشواد را بدانصوب فرستاده اغريرث ملك و اسيرانرا رها كرده نزد برادر رفت و افراسياب او را بمحبت ايرانيان متهم ساخته بكشت و زال خبر شنيده نايره غضبش اشتعال يافته لشكر بجانب افراسياب كشيد و افراسياب نيز متوجه او شده هر دو لشكر در برابر يكديگر فرود آمدند چنان كه بين العسكرين مسافت يكفرسخ بيش نبود و بسبب قحط آدمى و چهارپايان بسيار تلف مىگشتند در اين اثنا ايرانيان خواستند كه سرير سلطنت را بوجود شخصى تزيين دهند تا باعتضاد او خصم را از ولايت بيرون توانند كرد چه بىوجود سردار آنكار دشوار ميسر نگردد پادشه چون سر است و ملك چو تن * تن بيسر دهد بخارى تن قرعهء اختيار بنام ژوبن طهماسب كه برادرزادهء فريدون بود افتاد او را بر تخت نشاندند ژوبن طهماسب بافراسياب پيغام فرستاد كه بسبب ظلم و اراقه دماء مزاج جهان فاسد شده است و خرمى مانند عنقاروى از جهانيان پوشيده اگر صلاح دانى روزى چند جادهء مصالحه مسلوك داريم تا اين آتش فساد كه افروخته شده است فرونشيند و اين رايت عناد كه افروخته شده است فرود آيد افراسياب بمصالحه راضى بجهة تنگى علف به طبرستان رفت و ميعادى از براى اتمام امر مصالحه معين ساخت و چون ژوبر سرير سلطنت نشست جهان معمور شده بارانهاى متعاقب آمد و قحط و غلا بفراوانى و ارزانى مبدل گشت ذكر سلطنت ژوبن طهماسب چون موعد مصالحه رسيد سفر در ميان آمده بر آن قرار دادند كه ارش از سر كوه دماوند تيرى بيندازد و در هر موضع كه تير بر زمين آيد فاصله در ميان دو مملكت آنجا باشد و ارش مرد پير بود و در علم سحر و شعبده ماهر از چوبى معين تيرى مجوف ساخته پر عقابى كه او را بطريقى پرورده بود بر آن نشاند و جوف تير را به سيماب و ديگر ادويه پر ساخته هر دو پادشاه نشان خويش تير تيز كردند و ارش بر قله جبل برآمده هنگام طلوع آن تير را در كمان نهاده بينداخت و آن تير از صباح تا وقت زوال حركت كرده در صحراى باعيس بر زمين آمد و چون آفتاب راست بايستاد بىآنكه دست انسانى به آن تير رسد