مجد الدين محمد الحسيني ( مجدى )
57
زينت المجالس ( فارسى )
به قوت ادويه كه در آن ترتيب كرده بودند از زمين برخاسته در روى هوا حركت ميكرد تا وقت غروب آفتاب در موضعى كه قريب به رود جيحون بود فرود آمده جمعى از ثقات از جانب هر دو پادشاه رفته آن تير را آوردند و نزد افراسياب گواهى دادند كه بكدام موضع رسيده بود افراسياب باينمعنى راضى شده روى بماوراء النهر نهاد و بعضى از مورخان اين قضيه را در زمان منوچهر نوشتهاند بالجمله در ايام ژوبن طهماسب خلايق در مهد امن و راحت آسوده بودند اما روزگار دولت او مانند فصل گل اندك بقا بود و زياده بر پنجسال سلطنت نكرد كه قضاى مبرم عنانش گرفت : روزى دو سه مانند گل نو بشكفت * و آخر ز ميان همچو گلش باد ببرد بعد از فوت برادرزادهء او گرشاسف مدتى سلطنت كرده او نيز بعالم ديگر رفت ذكر طبقه دوم از ملوك عجم كه ايشانرا كيان خوانند و اول اين طبقه كيقباد است بعد از وفات گرشاسف كه برادرزاده ژوبن طهماسب بود مدتى ديگر تخت ايران از پادشاه خالى مانده اعيان مملكت بمشورت زال كيقباد را كه از احفاد منوچهر بود بايران آورده بر تخت نشاندند و چون در آن ايام بسمع افراسياب رسيده بود كه سرير سلطنت ايران از وجود صاحب شوكت خاليست بار ديگر لشكر گران بعزم تسخير ايران جمع آورده . ز آب آهو گذشت و آمد نيز * در خراسان فكند رستاخيز و خبر توجه او بزال رسيده خشمناك گشته باحضار سپاه فرمان داد و بعد از استجماع عساكر بر زبان آورد كه حمايت مملكت ايران و رعايت حال سپاهى براى من بود و اكنون من پير گشتهام و ليكن رستم جوانيست رسيده منصب خود را به او تفويض ميكنم بعد ازين در سوانح امور از رأى رزين او استفاضه نمائيد و در شدائد و مصائب از قوت بازوى او استقامت جوئيد اما هيچ مركبى تاب سوارى او ندارد اگر يكى از شما اسبى داشته باشد لطف فرمائيد كه من منت بسيار تقلد نمايم و او را از سيم و زر بينياز گردانم اعيان ايران گفتند كه جان و سر و مال ما فداى او باد ما جان از او دريغ نداريم اسب چيست و اكابر ايران و زابل قرب پنجاه هزار اسب به نظر رستم رسانيدند اما هيچكدام مقبول نيفتاد ناگاه ماديانى كه كره كميت همراه داشت به نظر رستم درآمد و صورت آن كره رستم را بشگفت آورده از نگاهبان پرسيد كه