مجد الدين محمد الحسيني ( مجدى )

46

زينت المجالس ( فارسى )

ابو القاسم صوفى روايت كرد كه جمعى از صوفيه در تستر نزد حلاج رفته از او وجهى طلب كردند كه خرج سفره كنند حسين با ايشان بآتشكده گشوده شد در باز كرده بدرون رفت قنديلى در سقف خانه بنظرش آمد كه آتشى در آن مشتعل بود در آناء الليل و اطراف النهار قطعا آن نار منطقى نمىشد حسين از پير ديرانى پرسيد كه اين آتش را كه افروخته است گفت خليل اللّه افروخته و ما اين قنديل را تعظيم تمام ميكنيم و مجوس از اقطار ايران نذر باينجا مىآورند حسين گفت اطفاى اين قنديل را كسى دست داده يا نه پير جوابداد كه در زند به نظر ما رسيده كه عيسى بن مريم بدين قادر باشد حسين آستين بر افشانده به آن قنديل اشاره كرد همان لحظه قنديل فرود آمد و مرد پير در اضطراب و زارى افتاده قيامت از وجودش برخاست حسين گفت اكنون كسى بر اشتعال اين قادر باشد پير گفت همانكس كه او را منطفى ساخت مشتعل تواند كرد اين سخن گفته در پاى حسين افتاده حسين گفت چيزى دارى كه بمشايخ دهى تا در وجه سفره مصروف سازند پير صندوقچهء مملو از جواهر نفيسه آورده بايشان داد حسين بآستين بجانب قنديل اشاره كرد همان لحظه اشتعال يافت ابو عبد اللّه محمد بن خفيف گفت چون حسين منصور را گرفته حبس كردند روزى بمجلس وى درآمدم چون وقت نماز رسيد حسين برخاست و مجموع بندوغل كه با او بود از او جدا شد و حسين وضو ساخته باقامت فرايض پرداخت آنگاه بگريست گفتم اى حسين تو كه بر دفع قيد قادرى چرا خود را خلاص نميكنى گفت اى پسر خفيف امروز ارادهء رفتن بكدام شهر دارى گفتم ميل نيشابور دارم گفت چشم بر هم نه بر هم نهادم گفت ديده بگشاى چون ديده باز كردم خود را در نيشابور ديدم در محله كه مراد من بود گفتم مرا ببغداد بر گفت چشم بخوابان اكنون گفت چشم باز كن ديده باز كردم خود را در مجلس ديدم و چون بتحريك حامد وزير و امير قادر عباسى خواستند كه او را صلب كنند جمعى از او استدعاى نفعى كردند گفت بعد از صلب مرا بخواهند سوخت شما پارهء از خاكستر من برداريد در اين چند روز آب دجله چنان طغيان خواهد نمود كه بغداد را غريق سازد در آن ريزيد كه آب ساكن گردد و بعد از حرق وى چون آب زياده شد چنانكردند آب ساكن شد و از خاكستر او بر روى آب نقش اللّه مكتوب گشت گويند چون او را طلب كردند شخصى از منكران در مقابل او ايستاده گفت الحمد اللّه الذى جعلك نكالا للعالمين و عبرة للناظرين