مجد الدين محمد الحسيني ( مجدى )

21

زينت المجالس ( فارسى )

خورده چونعمل قبيح نكرده بود و چيزى از او صادر نشده بود آسيبى به دو نرسيد و بعد از آنكه آنضعيفه به خانه آمد خواهر او را استقبال نمود و در كنار گرفت نفس اينصالحه كه آب خورده بود چون بدماغ زانيه رسيد فى الحال سياه شد ورم كرده بتركيد ذكر معجزات داود آورده‌اند كه قادر مختار سلسلهء بداود عليه السّلام عنايت فرموده بود كه يكطرف آن بمجره كه عوام آن را كاهكشان گويند اتصال داشت و جانب ديگر قريب بصومعهء جناب نبوى بود كه دست مردم بدان ميرسيد و آنسلسله بشدت آهن و لون آتش درنظر ميآمد و هرگاه كه حادثه نازلشدى آنزنجير در حركت آمده آوازى از وى صادر گشتى و بسمع داود رسيدى و آنحضرت كيفيت واقعه را اعلام نمودى و هر صاحب مرضيكه دست بر آن زدى از رنج‌والم شفا يافتى و بعد از نقل آنحضرت بسراى آخرت بنو اسرائيل سلسله را حكم ساخته قطع دعاوى بتوسط آن ميساختند و چونصاحب صدق و حق دست بر آن دراز كردى بقبضهء او درآمدى و ظالم و كاذب را دست بر او نرسيدى زيرا كه سلسله ميل بالا ميكرد لاجرم بمساس آن فايز نميشدند و مدتها يهود بدين شيوه عمل مينمودند تا شخصى مكرى انديشيده سلسله از ميان مرتفع شد و صورت حال چنانبود كه يكى از عظماى بنى اسرائيل جوهرى قيمتى به امينى سپرده بود و عند المطالبه انكار نمود صاحب وديعت گفت محاكمه بسلسله بريم امين مهلت خواسته جوهر را در عصاى مجرف تعبيه كرده روز موعود مدعى و مدعى عليه با اشراف و اسباط نزد سلسله حاضر آمدند و صاحب وديعت دست دراز كرده سلسله را گرفت همه را معلوم شد كه او در دعوى خود محقست آنگاه مدعى عليه عصاى مذكور را بمدعى داد كه اينرا نگاه دار تا من نيز دست در آنزنم صاحب امانت نيز عصا را گرفته مكار نزد سلسله رفت و گفت يا رب اگر تو ميدانى كه آنچه اينمرد به من سپرده بود به او تسليم كرده‌ام و حالا ذمه من از آن بريست دست مرا بسلسله برسان اينسخن گفته دست دراز كرده سلسله را بگرفت مردم از اينقضيه متعجب گرديدند كسى در آنزمان بدينحيله وقوف نيافت و شيخ امين عصا را گرفته بدين تزوير جوهر ثمين ببرد و چون صباح شده يهودان سر از خواب برداشته ديگر سلسله را نديدند « ذكر بعضى از احكام كه از سليمان بن داود صادر شده » آورده‌اند كه سليمان در صغر سن نيز در كمال فطنت و زكا و غايت فراست و كياست بود چنان كه روايت كرده‌اند كه در ايام داود عورتى زيبا كه در حسن و ملاحت همتا نداشت بواسطه دعوى مالى كه بر شخصى داشت نزد قاضى رفت و قاضى فريفتهء او شده چون