مجد الدين محمد الحسيني ( مجدى )
22
زينت المجالس ( فارسى )
عورت به خانه رفت معتمدى پيش او فرستاده او را ميل بخطبه نمود جميله جوابداد كه مرا ميل به تزويج نيست او را بزنا دعوت نمود جوابداد كه من از اين فعل شنيع بيزارم و چون مستوره از قاضى نااميد گشت بجهة اخذ مال خود استعانت به صاحب شرطه برد او نيز مايلشده سخنان قاضى را در ميان آورد جميله امتناع نموده چون زن از صاحب شرطه مأيوس شد پناه بحاجب حضرت داود عليه السّلام برد حاجب را نيز مانند ياران سابق يافت و چون بهيچگونه فتح البابى روى ننمود از حق خود گذشته در كنج و ابواب آمد و شد در روى خود دربست و زبان بمضمون اين قطعه بگشاد بيت : دست ابناى دهر را به مثل * سخنان همچو خارپشت درشت كس نديدم كه مردنى نبود * هيچكس نيست كش ببايد كشت از قضا روزى قاضى و آن دو مفسد در مجلسى مجتمع شده از هر باب سخن ميگفتند تا حكايت منجر بذكر آنجميله شد از خويشتندارى و استغناى آن داستانها زده اتفاق كردند كه نزد حضرت داود گواهى دهند كه او سگكى دارد كه با او مجامعت مينمايد و يكمرد ديگر را در آن باب با خويشتن يار كردند و در اداى شهادت متفق الكلمه شده نزد او رفتند و اينحديث سگرا بمبالغهء هرچه تمامتر معروض او گردانيدند آنحضرت بمقتضاى « نحن نحكم بالظاهر » برجم آنمستوره امر كرد و سليمان اينحكمرا شنيده از محكمه بيرون آمده جمعى از كودكان و طايفهاى كه بمحافظت و خدمتش ميپرداختند موافقت نمودند و بعد از خروج از منزل پدر در محلى بنشست و كس فرستاد كه جمعيرا كه برجم آنمستوره مامور شده بودند از آن امر بازدارند و آنگاه يكى از آنصبيانرا كه بجاى آنزن در معركه بنشست و چهار كودك ديگر بجاى آنچهار نفر تا در محكمهء داود گواهيدادند حاضر گشتند و گواهى دادند آنگاه هر چهار را از هم جدا كرده يكيرا طلبيده پرسيد كه رنك آنسك چيست گفت زرد است فرمود تا او را بگوشهء بردند ديگريرا طلبيد و هم از لون آنسگ سؤال نمود جوابداد كه سياهست و چون اقوال كودكان مختلف افتاد فرمود كه ايفسقه فجره ميخواهيد كه مرا فريب دهيد تا صالحه را سنگسار كنم و كودكان ديگر را فرمود بكشيد اينگواهانرا و ملازمان صورت واقعه را بداود عليه السّلام رسانيدند آنحضرت نيز گواهانرا از يكديگر جدا كرده از لون سگ بپرسيد و چون اقوال شهود در آن باب مختلف افتاد از موقف نبوت حكم بقتل ايشان صادر شد ديگر آنكه دو عورت كه هريك طفلى داشتند