محمد غازي ملطيوي

51

روضة العقول ( فارسى )

هريك جهت تفوّق خويش جهد و جهد مبذول دارد . بدين سبب مؤاخات ايشان به مناقشت انجامد ، و مصافات ايشان به منافات كشد . چنان كه شهريار بابل را با شهريار زاده افتاد . ملك فرمود كه شرح [ حال ] ايشان عرض كن و خاطر عاطر ما را از ايضاح آن احوال تسليت ده تا ضمير منير ما درر فوايد آن حكايت در سمط قبول كشد . حكايت ملك‌زاده گفت : به زمين بابل پادشاهى بود [ a 20 ] با حماستى بغايت و حذاقتى بىنهايت . فطنى بكمال و عالم بر خواتم احوال . چون وقت ارتحال و هنگام انتقال او رسيد ، پسرى داشت كوچك كه آثار نجابت از ناصيهء او متلألى بود و انوار رشد از وجنات او مشرق . شعر يجلّ عن القياس إلى سواه * و أين الورد من شوك القتاد و ليكن هنوز استحقاق استرقاق عباد و تملّك بلاد نداشت . شاه به استحضار برادر مثال داد و اخاير دولت و بشاير حضرت را بخواند . بعد از آن برادر را گفت كه : فرزندم اگرچه غصن اين دوحه و ثمر اين شجر است ، قدرت جهاندارى ندارد و به امور شهريارى استبداد نتواند نمود . زمام شاهى و حكم پادشاهى به تو مفوّض كردم ، بايد كه متقلّد اين شغل و متضمّن اين مهمّ باشى . چون فرزندم لايق تخوّل و سزاى توقّل گردد ، مقاليد مملكت و مفاتيح دولت به دو سپارى . و بر اين قرار قواعد عهد و شرايط ميثاق مؤكّد گردانيد و خود به جوار مغفرت انتقال كرد . چون مدّت امتداد يافت ، فرزند ملك ضبط ممالك را مستحق شد و اخبار و اخبار او در اقطار بلاد ساير گشت . عمّش گفت : هركه در پادشاهى منظور جهانى و مذكور عالمى گردد و بعد از آن به خذلان عزلت و خسران عطلت مبتلا شود ، كفايت هيچ مهمى را نشايد . من اگر وصيّت برادر را امتثال نمايم ، مستوجب لوم و