محمد غازي ملطيوي
52
روضة العقول ( فارسى )
سزاى ملامت گردم . روزى به حكم صيد با برادرزاده به صحرا رفت . چون لشكر در ارجاى شكارگاه متفرّق شدند ، او با برادرزاده به طرفى خالى بماند . فرمود كه برادرزاده فرود آيد ، و خود فرود آمد . در حال دو چشم او را بكند و خود به شهر آمد . چون آفتاب جهان افروز در درياى مغرب غرق شد ، بسيط زمين بر [ b 20 ] سوك ملكزاده حداد ظلمانى پوشيد . آن منكوب طوارق و مكروب بوايق از بيم سباع بر درختى رفت ، مضطر و مضطرب ، رنجور و مكتئب ، و با خود مىگفت : شعر يا نفس صبرا على ما كان من ضرر * فربّ منفعة تجنى من الضّرر بن آن درخت مجمع پريان و محفل ايشان بود . شاه پريان آمد ، جمله جن به خدمت او ، و از حوادث عالم و وقايع زمين يكديگر را اخبار و استخبار كردند . يكى گفت : امروز شهريارى ديدهء شهريارزاده بكند . شاه جن گفت : اگر شهريارزاده از اوراق اين درخت بر ديده ماليدى ، ديدهء او روشن شدى ؛ و در فلان جايگاه درخت كاز است و در بن آن سوراخ مارى . اگر آن مار را بكشد ، شهريار بابل بميرد . شاهزاده را از آن استبشار فزود . بلگ بر ديده ماليد . روشن گشت ، و مار را بكشت ، شهريار بمرد . بيت رنج دارنده كم زيد چو مگس * هست كمرنج ، از آن زيد كركس ملك زاده بعد مفارقت او به ملك موروث رسيد و به فراغ دل و رفاهت تمام متصرّف مملكت گشت ؛ و اين حكايت از آن اعادت افتاد كه اغلب صداقت كه از خويشى باشد ، عاقبت به چنين نكايت انجامد . ملك گفت : مودّت من با مرد خراسانى قرابتى نيست . ملكزاده گفت : دوستى ديگر آن است كه شخصى در حقّ كسى احسانى كند و او مكافات آن را مستعد شود . چون از عهدهء مجازات بيرون آيد ، باز بر سر عداوت قديم و عصبيّت موروث رود ؛ و يا اصطناعى در حقّ شخصى كرده باشد ، و آن منعم از