محمد غازي ملطيوي
50
روضة العقول ( فارسى )
ضجر شد . حالى قصّه به حضرت پادشاه نبشت و در اثناى آن قصّه ياد كرد كه وزير علّتى دارد ، مجالست و مجانست ملك را نشايد . پادشاه را از وزير انقراف طبع و تنفّر خاطر حاصل آمد . فرمود او را كه از حضرت و منصب وزارت منع كنند . نوخره سالى در خانه معتكف شد ، و سبب وهن كار و موجب اعراض پادشاه را تتبّع مىكرد . چون احوال اضراب و قضيهء ابعاد معلوم شد ، حالى بر راى پادشاه عرض داد كه بفرمايد كسى را كه محلّ وثوق و موقع اعتماد دارد ، تا مرا ببينيد . پادشاه فرمود كه مقترح او را به انجاز و ملتمس او را به اسعاف رسانيد . آن مسكين را از درن علل و وسخ عيوب معصوم يافتند . [ b 19 ] پادشاه گفت : اگرچه وزير از آن تزوير منزّه است و عرض او از آن مثالب پاك ، شعر قد قيل ذلك إن صدقا و إن كذبا * فما اعتذارك من شىء إذا قيلا او را به طرفى از اطراف ممالك فرستاد و اهتمام آن طرف به حزم متين و راى رزين او مفوّض گردانيد . به افتراى آن طامع بىدين و به زور آن غرّ بىتمكين آن مسنح فضل و مسرح علم از مثافنت و منافثت پادشاه محروم شد . اگر مودّت ملك با مرد خراسانى بر اين نمط و نسق تمهيد يافته است ، مرا به دو هدايت كردن و به اهتمام او مرا مستظهر گردانيدن شرط ابوّت و لايق مروّت نيست . هر موالات كه تقرير آن بر اين صيغت و تشييد آن بر اين سياقت باشد ، به ادنى عارضه و اندك هفوت انثلام پذيرد . ملك گفت : مرد خراسانى به كمال جلال و بسطت و يمن اقبال و رفعت معروف است ، مرا با وى قرار اخوّت نه از سر طمع بود و نه از جهت دفع مضارّ . ملكزاده گفت : دوستى ديگر آن است كه ميان اقارب بود كه يكى را بر ديگرى به كثرت مال و نظام احوال مزيّتى باشد . آنكه به خلل حال و قلّت مال موسوم بود ، خواهد كه در آن ازدياد و ازديان با او شريك گردد ، و يا كفو يكديگر باشند ؛ و