محمد غازي ملطيوي
49
روضة العقول ( فارسى )
شعر فلا تحسبن هندا لها الغدر وحدها * سجيّة نفس كلّ غانية هند و سبب تقرير اين حكايت آن است كه اگر مخالصت ملك با مرد خراسانى بر همين منوال باشد ، مرا از او توقّع اصطناع و ترصّد ارعا نبايد داشت . ملك فرمود : مضمون حكايت معلوم شد . امّا مرد خراسانى را شوكت و حشم و صولت و خدم ، بيش از آن من است . حمل و داد او بر مقتضاى اين حكايت نبايد كرد . ملكزاده گفت : دوستى ديگر آن است كه جهت حدوث حاجت و طلب رجاحت باشد و يا از بهر دفع بليّت و ردع اذيّت ؛ و هر مودّت كه بناى آن بر اين دو طمع تشييد يافت ، به حصول مراد و زوال رعب زايل گردد ؛ و باشد كه به حقد و عداوت و عناد و شنائت انجامد . چنان كه آن حكيم طامع را با نوخره وزير افتاد . ملك گفت : احوال اين حكايت عرض گردان تا از اصغاى [ a 19 ] آن صورت غفلت محجوب شود و خاطر به يقظت مايل گردد . حكايت ملكزاده گفت : شنيدم كه در نواحى شام پادشاهى بود با دهاى تمام و حصافتى بغايت و فطرتى سليم و فطنتى عظيم . و او را وزيرى بود با كفايتى وافر و فضيلتى متكاثر . به انواع علوم مشهور و به فنون فضايل مذكور . حكيمى به خدمت او مستسعد شد و در مؤانست او مواظبت مىنمود و بر مجالست مثابرت مىكرد ، به اميد آنكه او را به حضرت پادشاه تشريف تعريف كرامت كند ؛ و حسن شمايل و وفور فضايل او را عرض دهد . يك سال به خدمت او استقلال نمود . بعد سالى از او اقتراح كرد كه او را به حضرت پادشاه برد و دقايق علوم و حقايق فنون كه از او مشاهده كرده است باز نمايد . وزير تقصير كرد . يك سال ديگر هم بر عادت معهود و سنن معتاد به خدمت ملازمت كرد . وزير همچنان در عرض احوال او اهمال نمود . حكيم از آن