محمد غازي ملطيوي

47

روضة العقول ( فارسى )

بيت چوبى كه به اختيار تختش نكنى * باشد كه ز انتظار دارى گردد پس پيش گراز شدند و احوال بر راى او عرض دادند و گفتند كه : اين خرس را مجال تقريب دادى و او را بر همگنان ترجيح نهادى ، و او بدان سبب بر مكنون ضماير و مخزون سراير تو اطّلاع يافت . انديشه است كه حقّ رعايت ترا به كفران گزارد و خبث طينت و غايلهء ضمير ظاهر گرداند . پيش از ظهور غدر و وفور خيانت او ، شرط احتياط و شرايط توقّى به جاى بايد آوردن . گراز از غايت زهو و كمال تكبّر و رسوخ خودبينى و تسلّط شقوت و استحواذ نحوست از ايشان اعراض كرد . روباهان بر پاى خاستند و گفتند : و لا ينفعكم نصحى إن اردت ان انصح لكم ان كان اللّه يريد ان يغويكم . و از حضرت او بيرون آمدند . با يكديگر گويان كه حقّ انعام و مجازات اكرام گراز به جاى آورديم و در شرايط اخلاص استقلال نموديم ، و ليكن قضا و قدر او را مست خذلان و خسران كرده است . ما را تدبيرى بايد كردن و خرس را به تودّد دروغ و توحّد مزوّر به دست آوردن تا از هر دو طرف هر كه را تسلّط باشد ، جوار او مأمن ما شود . پس پيش خرس شدند و انواع تملّق به جاى آوردند و اصناف تبصبص ظاهر كردند و او را گفتند : الجنسيّة علّة الضمّ . ميان ما مناسبتى اصلى و مجانستى ذاتى هست . بايد كه در ذات البين اتّفاقى باشد ، چنان كه به مظافرت و مظاهرت يكديگر اين گراز را امّا قرين فنا و امّا رهين جلا [ a 18 ] گردانيم . خرس گفت : متابعت من او را تا اين غايت و مشايعت نمودن تا اين مدّت از روى اضطرار و قلّت انصار بود كه فضلا گفته‌اند : دستى را كه حالى بريدن آن ميسّر نيست ، بوسه بايد داد . گراز هرگز با من از صفو عقيدت و خلوص طويّت متألّف و متعطّف نباشد ، و از عقيدهء پاك و صفو ضمير انيس و جليس نشود . اگر با من موافقت نماييد و عهد به وفا رسانيد ، من به قمع او متأهّب شوم و قلع او را ميان بندم كه پيغامبر عليه السّلام مىفرمايد : المرء كثير بأخيه .