محمد غازي ملطيوي

40

روضة العقول ( فارسى )

پدر به رحم مادر ، بدان [ b 13 ] كشتى ماند و ولادت مادر به هبوب باد ؛ و شدّت طلق در تموّج دريا و طلب عمارت استقلال نمودن است در جستن اسباب معيشت ، و آن سلطنت لذّت حيات است و آن عزلت مفارقت نفس ، و انتقال كردن از اين عالم فانى به جناب باقى و تيقّظ غلام و تمهيد اسباب و تهيّأ مآرب به خيرات اين جهانى ماند كه نجاح آخرت به تزوّد دنيا تعلّق دارد . هركه در اين دنيا به لذّات مشغول گردد و به سنا و بهاى آن مغرور شود ، همچنان است كه آن ملوك كه در نعم آن شهر مغتر شدند و از تدبير عواقب و تنظيم امور خواتم غافل گشتند تا لاجرم در آن بيابان هلاك شدند . پس بايد كه شما كه فرزندان منيد ، تمسّك به عروهء وصيّت من كنيد و نقش ضمير و صورت خاطر اين موعظت را سازيد . چون ملك از تشييد اين اندرز و تأكيد اين وصيّت فارغ شد ، ملك‌زاده زمين عبوديت بوسيد و گفت : پادشاه عادل و جهاندار عاقل آن باشد كه هركس را عنايت به استحقاق مبذول دارد ، و انعام هركس را موافق كفايت و لايق درايت كرامت كند ؛ تا ردّ و قبول او از طعن حسّاد و قدح اضداد مصون ماند و در محافل و مجالس و مجامع و مآنس به حكم استهزا و از روى ازرا نگويند : هل برملكم وشل . ملك گفت : اين كلمات كه از منبع فطانت و منهل طبانت تو ترشّح نمود و از ينابيع ذكاى تو سيلان يافت ، به موقع احماد و محل ارتضا افتاد . امّا نه هركه محبوب شخصى شد ، مطلوب جهانى باشد . همچنان كه غذا [ a 14 ] بعضى را سبب قوّت ذات و بسطت جسم شود ، و بعضى را به محل دارو و طايفه‌اى را زهر هلاهل و زمره‌اى را ترياق باشد . و سخن هرچند به حليت معانى و زينت عذوبت موشّح گردد ، به حسب قايل ذبول و قبول پذيرد . ملك‌زاده گفت : من سبب استقامت احوال آخرت و طلب استدامت نعمت باقى از لذّات اين جهان اعراض كرده‌ام ، و دست به دامن دين حق و عروهء يقين